لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 101
او نیز واضح گفت: -متوجهی منظورت نمیشم. سمت یاسمین خم شد. مردمک نگاهشان توی گودی صورت هم دوید و دوید. حتی وقتی شیدانه جملهاش را گفت: -میخوام باهام بیای این مشکلو حل کنم. -چهجوری؟ -میخوام دکتر پیدا کنم بندازمش. تنهایی نمیتونم. یاسمین سرش را عقب کشید و اخم کرد برایش. قلبش ر...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 102
سری تکان داد و شیدانه را به اتاق برگرداند. بعد از رد و بدل کردن حرفهایی با همکارانش، مستقیم سمت اتاق نعمتی رفت تا مرخصی ساعتی بگیرد. وارد اتاق که شد، مرد گوشیِ در حال زنگ خوردن را برداشت و گذاشت تا صدایش بیفتد: -بهبه! خانم شکیبایی. اینورا؟ -اومدم با اجازهاتون مرخصی بگیرم و همراه برا...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 103
تا وارد رستوران شدند، انواع بوها سمت شیدانه حملهور شد. نه راه پس داشت نه راه پیش. از آن مرد غریبه هم خجالت میکشید! چه میگفت؟ ویار دارم و حالم دارد بههم میخورد؟ دستآویزی پیدا نکرد جز بد و بیراه گفتن توی دلش به امیرطاها. دیوار او همیشه کوتاه بود. اولین صندلیِ نزدیک به در را گرفت بلکه ...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 104
با رسیدن پیشخدمت سفارش را به عهدهی محسن گذاشتند و دخالت نکردند. شیدانه که از هر چه غذا فراری بود و یاسمین هم فکرش بارور! پیشخدمت که رفت، محسن گفت: -مادرم حدود ۳ ساله به رحمت خدا رفته. اما من بعد از ایشونم نتونستم برم پیش همسر سابق و دخترم. دوتایی "خدا رحمت کنه"ای گفتند. شیدانه پرسید ...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 105
سر کوچه که از ماشین پیاده شد، چند قدمی را طی کرده، نکرده، ایستاد! نگاهی به ساختمانشان انداخت و عقبنشینی کرد. از خانهاش بدش میآمد. همین که واردش میشد، بیحوصلهاش میکرد و به تخت میچسباندش. برگشت و پاهای سنگینش را کشید. انگار زنجیر بهش بسته بودند. بس که کرخت شده بود، فکر میکرد ۱۰۰ ...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 106
-میخوام زندگیتون از هیجان نیفته. -با توجه به ارادتی که به من داری، سر هیجانشو بریدی. -یاد قدیم میفتم حالم بد میشه. -اما اصلا اعصاب معصاب نداریا. شوخیاتم تیغ داره. به صندلی چسبید و به روبرو زل زد: -دنبال جایی بودم حالمو جا بیاره. نه رنگی از گذشته که بدحالی بیاره. -معلومه دست خودت...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 107
خندید و سرش را به نیِ نوشیدنیاش گذاشت. نوشیدنی را همراه لپش تو کشید و پرسید: -چرا اعتیاد حالا؟ -آخه سر هیچ کاری بند نشدی. گفتم شاید افیونم به هوست انداخته باشه یه دور امتحانش کنی. دوباره که خندید برایش اخمی آمد: -یه جا قرار داشته باش. اون پول بابای بیچاره رو جای حروم کردن سرمایهی ی...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 108
وارد خانه که شد و همه جا را تاریک دید، نیازی به جستجوی اتاقها نداشت. با اینحال و به گمان آنکه شیدانه خواب است، سری به اتاق خواب کشید. روی تخت نامرتب بود. در کمدها هم باز و مقداری از وسایل شیدانه پخش و پلا. فهمید حوصله نداشته که آنطور همه چیز را ول کرده و بیرون رفته است. از اتاق بیرون ...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 109
-خونهام. ساعت نزدیک شیشه. هنوز نیومده! یاسمین هم نگران شد. خصوصا با حرفهایی که از شیدانه شنیده بود. اما سعی کرد به روی خودش نیاورد: -حتما دوباره رفته بیرون. یهخرده بیقرار و سردرگم بود. -میدونم! واسه همین دلواپسشم. -ایشالا که چیزی نیست. تازه اول غروبه. میاد! نتوانست کوتاه بیاید...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 110
توی پیچ کوچه نرفته بود که سایهای شبیه شیدانه را دید. جلوتر رفت. خودش بود. از تاکسی پیاده شد و سمتش چرخید. ایستاد و خوب تماشایش کرد! میخواست مطمئن شود عادی راه میآید. تا بهش برسد، نگاهش کرد. مقابلش که رسید، پرسید: -طاها! چرا اینجا وایسادی؟ چرا خشکت زده؟ از حالت عادی شیدانه، نفسی گرف...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 111
-چرا به این چیزی نمیگید که با کلک زندگیمو ریخته بهم. معصومه برگشت و چشمهایش را برای شیدانه دُرُشت کرد تا ساکتش کند. شیدانه با صورتی اخمگرفته به مبل چسبید و از بالای چشم به امیرطاها نگاه کرد. مقابلش نشسته بود و داشت میپاییدش. از حالت چهرهاش چیزی نخواند که بهش حملهور شود. مظلومانه ...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 112
-دعوای زن و شوهری ربطی به کسی نداره. -اینجوری سرتو نچرخون که نمیخوام ببینمت مامان خانم. که یعنی من دارم غلط میگم و از نظر شما غلط زیادی میکنم. همین کارا رو کردید که این هر کاری دوست داره میکنه. امیرطاها جای معصومه گفت: -من تا حالا چیکار کردم که خلاف میل تو بوده؟ خوبه جنابعالی هر گر...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 113
آنقدر به در اتاق و سایهی عقربههای توی ساعتِ گردش، نگاه کرد که سرگیجه گرفت. از هوای نفس انوشه و صدایش هم بدش میآمد. دوست نداشت آنقدر ور بزند. هیچوقت به او اطمینان نداشت. از بعد رفتار علیرضا و دروغی که انوشه بهش گفت تا سر قرار با او برسد، بیشتر ازش کناره گرفت. حالا هم از بد روزگار کن...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 114
-دفترچه داری خانم موسوی؟ صدای بلندش به گوشِ زنِ توی اتاق رسید: -نه خانم دکتر. بیتا شروع به نوشتن کرد و تا زن برسد دو سه برگه برایش نوشت و پایش مُهر کوبید. به محض آنکه زن رسید، نسخهها را جلویش گذاشت و شروع به دادن توضیحاتی کرد. زن که خداحافظی کرد و رفت، پشت سرش گوشی تلفن را برداشت و گف...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 115
-اینطور که معلومه همسرتون بچه میخواد. -عاشق بچهاس. تو این ۳، ۴ سالهم به خاطر من کوتاه اومده. -با این تفاسیر برخلاف میل ایشون میخواهید تصمیمی رو که دارید عملی کنید. -مطمئنا هیچ مردی موافق سقط بچهاش نیست. اونم اولی و اینکه خیلیم علاقه داره بهش. -یعنی شما اومدی اینجا که جنین رو سق...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 116
-من اصلا فکرشو نمیکردم. بعدشم گنگ و گیج بودم تا یه مدت. -شما تحت هر شرایطی باید منتظر بارداری میبودی عزیزم. چون یه زن جوون متاهلی که بدنت در این دوران بیشتر آمادگی رو برای بارداری داره. بعضی از بدنها هم به خاطر سلامتی کامل چندین برابر پذیرش بارداری رو دارن. -پس بعد از سقط یا کورتاژ مشک...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 117
تا دوشنبه عزیزانم❤️👋 بیتفاوت شانهاش را بالا انداخت: -نیومدم مهم نیست. هر چی پول مول داری نقد کن بزار دم دست. ارزش داره به عمری خاری کشیدن. نتوانست جوابی به انوشه دهد. حتی نتوانست همراهیاش کند! آنقدر به تنها بودن و فکر کردن محتاج بود که بیخداحافظی از انوشه جدا شد. با دیدن اولین تاکس...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 118
-باید بهت ختم حاملگی بدن. بعدشم جراحی نیست و کورتاژه. یعنی تنت هزاران تیکه میشه. بدتر از ده تا شیکم زاییدن. تازه اگه طاها راضی بشه و با هزاران دنگ و فنگ بیمارستانی قبولت کنه. اگه که نشه و بخوای خودتو به مطبا زیرزمینی و جاها غیر قانونی بسپاری، ممکنه هزار بلا سرت بیارن و بعدش مکافاتش بمو...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 119
فصل۹ "من تصمیم خودمو گرفتم. بهم خبره بده!" جوابی به اساماس دریافتی از شیدانه نداده بود که کلید توی قفل چرخید و در باز شد. با دیدن چهرهی خستهی بیتا، گوشی را توی جیبِ جینش سُراند و بلند گفت: -بَه! خسته نباشی خانم دکتر. "سلامت باشید" بیتا در صدای بلند دخترش گم شد. او هم محو تماشای ک...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 120
فصل۹ "من تصمیم خودمو گرفتم. بهم خبره بده!" جوابی به اساماس دریافتی از شیدانه نداده بود که کلید توی قفل چرخید و در باز شد. با دیدن چهرهی خستهی بیتا، گوشی را توی جیبِ جینش سُراند و بلند گفت: -بَه! خسته نباشی خانم دکتر. "سلامت باشید" بیتا در صدای بلند دخترش گم شد. او هم محو تماشای ک...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
