پارت صد و شصت و نهم :



صدای زنگ ممتد، ذهن همه را درگیر کرد. از اینکه چه کسی پشت در است و چرا اینقدر عجله دارد.
معصومه تر و فرز از جا بلند شد و سمت آیفون رفت. تا به آیفون برسد، صدای زنگ پیاپی توی خانه پیچید. طوری که زن را کُفری کرد. نگاه فاطمه هم با اینکه مشغول حرف زدن با ثریا بود، دنبال معصومه رفت:
-چه خبره؟ کیه؟ اومدم!!!
به محض برداشتن گوشی، صدایش با همان کلمه‌ی تک‌سیلابی، پرشتاب سر مخاطب پشتِ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    بوی پول به دماغش خورده،پدری کجا بود،بی وجود بی غیرت

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم گلی

    1

    میگن تا وقتی آدم زنده ست هیچ *** سراغ آدم رو نمی گیره وقتی مرد صد تا پدر و مادر پیدا می کنه ،دروغ نیست ،بیچاره خانواده طاها ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️