دوست داشتی؟
slider

رمان بی رویا

  • زبان فارسی
  • 75.8K 👁
  • 183 ❤️
  • 384 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بی رویا

امیرطاها و شیدانه از سالیان دور به یکدیگر علاقه‌مندند و رابطه‌ی خویشاوندی بر این عشق دامن می‌زند. بعد از سالها با هم ازدواج می‌کنند و علی‌رغم بهانه‌گیری‌های شیدانه، زندگی دلچسبی دارند. شیدانه دو دوست همدوره‌ی خودش دارد که با هم قرار می‌گذارند تا سالها بعد در محلی که با هم قرار گذاشته‌اند، جمع شوند تا ببیند زندگی کدامیک روی خوش بیشتری دیده است. امیرطاها مربی استخر است و برای برآورده شدن نیازهای زندگیش و بلندپروازی‌های شیدانه، شغل دومی هم انتخاب می‌کند‌. اتفاق‌هایی می‌افتد که امیرطاها شغل خود را از دست می‌دهد و زندگی‌شان در مسیر تازه‌ای می‌افتد. شغل‌های کاذب و گرفتاری امیرطاها و شیدانه باعث می‌شود به راه جدیدی فکر کنند. راهی که کوره‌راه می‌شود و آنها را در باتلاق زندگی و احساس می‌اندازد. سالها بعد وقتی دخترها در محل قرارشان جمع می‌شوند، دنبال آس آن بازی می‌گردند‌. نگاهشان روی کسی می‌نشیند که زندگیش را با عشق شروع کرد..‌‌.

پارت اول

توی واقعی را زمانی دیدم
که
دستانم گره خورده‌ی دستانت بود!
بعد از آن،
هرچه دیدم
رویا بود و بس!!!
#امین‌باغبان
فصل‌اول
مضراب لای انگشتانش خوش‌رقصی می‌کرد روی تارهای سنتور‌. آهنگی می‌زد که ترانه‌اش آن روزها حسابی گُل کرده بود. سرش با نت‌ها بالا و پایین می‌شد و لب‌های مهمانان با این شعر؛
"تنهای بی‌سنگ صبور
خونه‌ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهائیت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش..."
#اردوان‌کامکار
صوتِ خوش خواننده، شور و هیجان آن شعر و آهنگ و نوازنده‌های زنده، دیوارهای ویلا را هم به تکاپو انداخته بود. سرمای دی‌ماه رخت بربسته بود و شور و اشتیاقی غیرقابل‌وصف بین مهمانان افتاد. هیاهوکنان عروس و داماد را به بزم‌ شب کشیدند. صدای کف زدن و هلهله که بلند شد، خواننده شروع به خوش‌زبانی برای بالانشینان آن شب کرد و به‌هم چسباندن کلمات؛
-خب دست بزنید به افتخار ماه‌داماد و عروس‌خانم که قراره از امشب شیرینی روزگار رو حس کنند...
لبش کِش آمد و لبخندی تلخ کنج لبش نشست. حرف‌های خواننده در نظرش یاوه‌سرایی بود. ۳ سال از ازدواجِ عاشقانه‌اش می‌گذشت. زندگیش را وقتی آغاز کرد، گمان برد خوشبخت‌ترین دختر روی زمین است. برای ذره‌ذره ثبت لحظاتِ با امیرطاها بودن، آنقدر ارزش قائل بود که پایش را توی یک کفش کرد حتما باید روی یک تاریخ رُند جشن عروسی‌شان را برپا کنند‌. لودگی امیرطاها برایش تکرار شد:
"خوبه جای ۸۳/۸/۸ گیر ندادی حتما بشه ۸۸/۸/۸. والا باید ۵ سال دیگه صبر می‌کردیم تا برسیم به اون‌روز."
دندان‌نما خندیده بود برایش:
"تاریخ تولد پسرمون‌و می‌ندازیم اون‌روز‌."
صدای کِل کشیدن زهرا، در صدای هلهله‌ی مهمانان توی خاطرش حل شد. خواننده با اعلام آهنگ بعد داشت آماده‌باش می‌داد.
اسم آهنگ را که برد، مضراب را توی دستش  بالا آورد. با انگشتانِ شستش کنار روسری‌اش کشید تا موهای فِرش را که آن شب شبیه سیمِ تلفن کرده بود، عقب براند. چشمش برای یک لحظه روی دیوارِ سنگی مسخ شد. احساس کرد جوانی ملبس به اونیفورم پلیس می‌بیند. به حسش شک کرد، اما ریسک نکرد. اگر دوباره گیر پلیس می‌افتاد، کارش زار بود. سر در گوشِ ویالون‌زنِ کناری‌‌اش گذاشت و دوتایی به‌هم نگاه کردند‌.‌ ارکستر شروع به نواختن کرد و فرصت را برای اطلاع‌رسانی به بقیه از آن‌ها گرفت. ساز را عمدا از کوک خارج کرد. با نگاهِ استفهام‌آمیز رهبر ارکستر به معنای "گند نزن به کارمون" دست کشید. "خدا عمرت بده‌"ای در دل به رهبر ارکستر گفت و از میان نوازندگان خارج شد. نگاهِ اغلب مهمانان دنبالش رفت. معلوم بود خواهان نواختن دوباره‌ی سنتور هستند. خواننده آن‌ها را با خوش‌زبانی همراه خود کرد و برای نوازنده‌‌ی خارج شده‌اش فرصت خرید. پایش که داخل ساختمان رسید، بدوکنان سراغ وسایلش رفت. مانتویش را پوشید و سنتور را داخل کیفِ مخصوصش جا داد. در حال بستن کیف بود که احساس کرد صداهای متفاوتی به گوشش خورد. ساز را پشتش انداخت و نگاهی از پشت شیشه به محوطه‌ی سر‌پوشیده‌ی ویلا. درست دیده بود! مأمورین داخل ویلا ریخته بودند. مطمئن بود از در بیرون برود همراه باقی نوازنده‌ها گرفتار می‌شود. هر کس هم داخل ساختمان بود، با صداهایی که شنید، بیرون رفت. همه چیز به هم ریخت. اغلب در حال دویدن سمت حیاط بودند. تعداد اندکی که داخل بودند نیز، التفاتی به او نداشتند. نگاهی به پله‌های پشت سرش انداخت. پله‌ها را گرفت و رویش دوید. به طبقه‌ی بالا که رسید، مقابلش چندین در دید. نمی‌دانست وارد کدام اتاق شود‌. درِ یکی از اتاق‌ها باز شد و جوانی بیرون آمد! نگاهشان در هم گیر افتاد‌‌. سینه‌اش از نفس‌زدن بی‌تاب بود. قصد کرد برگردد! نگاه پسر جوان روی سازش رفت و فهمیدش. انتهایی‌ترین اتاق را نشانش داد و گفت:
-اون اتاق پله‌ی مخفی داره سمت حیاط خلوت. از اونجا درِ کوچیکه‌ی ویلاست‌. برو!
نفهمید آن جوان کیست و چه نسبتی با صاحبخانه دارد. زبانش به تشکر هم نچرخید. سمت اتاق دوید. در آخرین لحظه برگشت و نگاهی به پشت سر انداخت‌. کسی نبود! وارد اتاق شد‌. یکدست سیاه و تاریک بود. چیزی قابل روئیت نبود. ترسید! فکر کرد توی تله افتاده است‌‌. نسیم سردی به صورتش خورد. نگاهش سمت پنجره رفت. چشمش که به سیاهی عادت کرد، پرده‌ای سفید را در حال تاب خوردن دید. جلو رفت! درِ تراس بود. آن را که باز کرد، بالکنی بزرگ دید. وارد شد! انتهای بالکنِ پهن و بلند راه‌پله‌ای دید. از بالای پله‌ها نگاهی پایین انداخت. خیابان را دید‌‌. فهمید تله‌ای در کار نیست‌. کیفش را همراه ساز بالا انداخت و روی پله‌ها، پایین دوید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان بی رویا
  • میم

    در پارت 2851

    نکنه علیرضا باشه این دفعه،خیلی عالی 🧡

    ۸ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون که اینقدر عمیق و جدی دنبال می‌کنید رمان رو😍😍😍

    ۵ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3331

    واقعا همچین آدمی برای پدربزرگی شیدا خیلی زیاده،هرچی سر به هوایی وبی وفایی می کنه اون میگه درایت وجسارت

    ۸ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شیدا دور از جسارت‌هاش داناس. منتها کمی تنده و مقابل اخلاق فاطمه انگار آدم خوبی بنظر نمیاد

    ۵ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شیدا دور از جسارت‌هاش داناس. منتها کمی تنده و مقابل اخلاق فاطمه انگار آدم خوبی بنظر نمیاد

    ۵ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شیدا دور از جسارت‌هاش داناس. منتها کمی تنده و مقابل اخلاق فاطمه انگار آدم خوبی بنظر نمیاد

    ۵ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3411

    رمان عالی بود واقعا،قلمش عالی بود،خیلی پرمحتوا و آموزنده بود،داستانش عالی بود،کاملا خانودگی و ایرانی ❤️🌷👏👏👏

    ۸ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست داشتید. باعث افتخار منه

    ۵ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3251

    جوری منت برگشتن میذاره انگار اومده بمونه،نه خیر اومدی افسارشو بکشی ببری یه جا دیگه چون اونجا توسط عشق سابقت از دست رفت 🖤

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3201

    یه آدم چقدر مگه میتونه پست باشه،مجردم بود این همه اصرار جا نداشت،گیریم بیاد اون وقت همچین خائنی مگه می شه باهاش زندگی کرد🖤

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3181

    بالاخره این راز مگورو گفت،حدس می زدم پای خیانت وسط باشه 😮😠

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3170

    مونده سر دوراهی،موندن وپیشرفت و گرفتاری طاها،یا برگشتن،انتخاب نبایداینقدر سخت باشه اونم بعد این مدت که طاها فقط بخاطر اون موندن رو تحمل کرده حتی رفتنش بخاطر اون بوده

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3091

    راست میگه دیگه،شیدا چند سالم خانوادش رو نبینه دلتنگ نمی شه،فقط امیرطاها

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3041

    باز شروع شد،ردیف شدن پشت سر هم اتفاقات بد😠

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3031

    این دفعه هم باید به خواهرش زنگ بزنن خانوادش درجریان بذارن چه دسته گلی آب داده،شاید اونا از پسش بربیان

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3010

    امیدوارم صولت بتونه قانعش کنه اون عوضی رو،اینجا هم زندان نیفته🙏🏻

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 3000

    حقش بود عوضی،انگار هرکی از مرز رد شد از مرز انسانیت رد شده،هر کثافت کاری کار درستیه 😠🙏🏻

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 2980

    خیلی عالی،خیلی غمگین شد 😔

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 2940

    این همه تلاش برای این مسخره بازی،به نظرم کثیف ترین جای دنیاست و کثیف ترین ها جمع 🙏🏻

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 2910

    باز یه چیزی پیدا کرد بیفته به جون طاها،اگه بچه ایم درکار باشه بربادش می ده باز 🧡

    ۸ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟