لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 81
-زنگ میزنم به طاها میگم کلیدساز ورداره بیاد. -وای شیدا اون سرکاره. تا برسه طول میکشه. در حال پایین رفتن از پلهها پایش دوباره تیر کشید. اما بلند گفت: - بابا مصیبت زنگ میزنم به ماماناینا. شاید کلید تو خونه باشه میرم میارم. تو خفه شو اون بچه وحشت نکنه بیشتر. یکی میخواد تو رو سا...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 82
در حال پیچاندن پیچ گفت: -بیکارم مگه خودمو درگیر کنم. تو خر بودی. زهرا دستش را لای موهای کُرکی شهیاد انداخت و در حال بالا دادنشان گفت: -منم از این حرفا زیاد زدم. حالا جونم در میاد واسه بچهام. -من چون یه جون دارم دو دستی دادمش به داداشت. مگه نگفتی بیاحساس؟ بچه بیاد وسط، همون یه ذره احس...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 83
کوچ کردن به خانهی پدریاش باعث شد با اغلب دوستان دورهی دبیرستانش تلفنی احوالپرسی کند. شمارهی تمام آنها توی دفتر تلفن قدیمیشان بود که نگذاشت مادرش ببرد. یک گروه ۱۲ نفره توی تیم والیبال بودند، که با دبیرستانهای زیادی مسابقه دادند. در دورهای تا مرز استانی هم رفتند. انوشه از بازیکنان اص...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 84
-من دوستئی با شما ندارم آقا. سفر به سلامت. منتظر نماند علیرضا حرفی بزند. گوشی را روی دستگاه گذاشت. شاید به خاطر اینکه همزمان با اتمام جملهاش در باز شد و امیرطاها داخل آمد. نگاهشان به هم چسبید! از نوع نگاه امیرطاها خواند چیزی از حرفهایش شنیده است. اجازه نداد بیشتر بگذرد و مغزش مالیخولیا...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 85
رقصِنورهای آبی توی سالن بزرگ، بازی راه انداخته بود و شیدانه با دستهایش. هر قدر امیرطاها کمرش را میگرفت و سعی داشت کنترلش کند، او امیرطاها را همراه خود میکرد. از هیجان و تقلای شیدانه خوشش آمد و گاهی همپایش میشد. با خوانندهی روی سِن لب میزدند و همراه اوج گرفتن او صدایشان بالا میرفت....
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 86
حرف زهرا باعث شد حواس همهشان پرت شود و از چالهی ذهنیشان بیرون بیایند. شهبد گفت: -نه اینکه بعد کنسرت گفتی بریم خونه نه اینکه اینهمه راهو بریم فرحزاد. از آینهی کنار دستش به امیرطاها نگاه کرد: -طاها عاشق اونجاست. شیدانه به جلو کشیده شد و روی شانهی شهبد زد: -راننده تویی. ببرمون ...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 87
کم حوصله شده بود. با اینکه از تیزی هوا داشت کم میشد، مدام گُر میگرفت. دیگر نمیتوانست مثل قبل موهایش را دورش بریزد و به قول امیرطاها با آن شرارهای آتش برایش دلبری کند. برخلاف میلش که همیشه موهایش دورش بود، خرمن موهایش را بالای سر بهم پیچید و کلیپسی زیرش زد. زیاد بهش سخت نگرفت تا از گوش...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 88
سمت شیدانه چرخید و سوزن تگرد روی لبش را برداشت بتواند جواب دهد: -شهیاد اینا رو خریده دیگه. بده مگه؟ اخمش را توی هم کشید و دستش را برای زهرا پرت کرد: -بابا اینا مال دههی فجره میزدیم تو کلاسا. میخوای همه رو صف کنیم خلبانان ملبانان هم بخونیم. زهرا "وایی" گفت و شیدا "دردی" بهش چسباند: ...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 89
برای روز جمعه، کار چندانی نماند جز رسیدن به خودشان! تا پاسی از شب قبل همهشان مشغول بودند. شهبد و امیرطاها وسایل پذیرایی را تمام و کمال آماده کردند و زنها میزی بزرگ را با انواع و اقسام خوراکیهای مخصوص تولد! به ایدهی شیدانه دو میز غذاخوری را به هم چسباندند و آراستند. همه چیز را به صورت...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 90
صدای خندهاش که برای چندمین بار بالا رفت، امیرطاها مشتش را پُر کرد و محکم به پهلویش زد تا مراعات کند. محوطهی بازِ رستوران و وسعت کمش، باعث شد سرها برای چندمین بار سمتشان چرخیده شود. نمیفهمید چرا سرخوش شده و بیخودی هم میخندد. چنان هم قلیان میکشید انگار هر شب پای بساط نشسته است. حرکات...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 91
کیک تولدِ مادرها که وسط آمد با انرژی بیشتری شمعش را فوت کردند و آنرا بریدند. شیدانه تکهای بزرگ از کیک را توی دهان گذاشت و پرسید: -موقع فوت کردن شمع چه آرزویی کردید؟ زهرا پیش از جواب دادن مادرها گفت: -فک کنم آرزوشونم مشترک بود. چون بهم نگاه کردن و خندیدن. دو مادر لبخندی زدند و کیک ر...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 92
وارد ساختمان که شد، همه جا ساکت بود. مطابق معمول شیدانه را توی حمام باید پیدا میکرد. وارد اتاق خواب که شد دید حولهی استخری دورش پیچیده و روی تخت مقابل کولر افتاده است. دستهایش را هم به طرفین باز کرده بود. مثل کسی که دارد از گرما هلاک میشود. گرمایی که با شنیدن آن خبر توسط مادرهایشان دا...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 93
-نمیدونستم. نمیدونستم لعنتی! به خودم که شک کردم رفتم دنبالش و پرسیدم. ولی تو لعنتی میدونستی. -من فقط یه دارو از دکتر خواستم اثر مخرب اون قرصو کم کنه. بهت صدمه نزنه. -بگو به جون شیدا چیز دیگه ازش نخواستم؟ جواب سرراست نداد که قسم نخورده باشد: -خودت میدونی چقد نسبت به سلامتیت حساسم. ...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 94
فصل۸ از شب پیش که توی تخت رفت و خوابید، هنوز نای بلند شدن نداشت. از گرسنگی صدای قاروقور معدهاش را میشنید اما تنبلیاش میآمد به خود تکان دهد. خواب شاید هم کسالت آنقدر سفت به تخت چسبانده بودش که حوصلهی توی آشپزخانه رفتن نداشت. حتی خوردن صبحانه و غذای آماده. میدانست در یخچال را باز کند...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 95
-بس نیس مجازات من؟ نمیخوای به دلم رحم کنی؟ تقلا کرد از دست امیرطاها بیرون بیاید. اما او سفتتر چسبیدش: -بهخدا قراره بعد از این ما، خیلی شیرینتر بشه. کدوم آدم عاقلی شرینی رو تُف میکنه و بادومتلخ ورمیداره؟ با مشت محکم به پهلوی امیرطاها کوبید. جایی که استخوانِ پهلویش بود. نفسش از در...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 96
آدرس نیمبندی از محل کار یاسمین داشت. ۴ سال پیش وارد آن شرکت شد و از کارش راضی بود. میدانست بهش زنگ بزند، با چربزبانی زیر زبانش را میکشد. همانطور هم یا قانعش میکند یا دستبهسرش. خیلی کارهای او از نظرش بچهگانه یا عجولانه بود. برخیشان را هم لوسبازی میخواند بس که همه بهش توجه میکرد...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 97
-کاملا باهاتون موافقم. به نظرم یهخرده باهاشون صحبت کنید. -بدونم در مورد چی بهتر میتونم اثرگذار باشم. چشمان نعمتی درخشید. خواست حرفی بزند که تلفنش زنگ خورد. گوشیش را نگاهی انداخت و با گفتن "ببخشید" سمت اتاقی که آمده بود، برگشت. قبل از ورود به اتاقش سمت شیدانه چرخید و گفت: -بهشون توصیه...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 98
-توام در جا زدی تو برجکش؟ -من موقعیت ازدواج ندارم شیدا. -چرا؟ چته مگه؟ سوال حرصی شیدانه را عصبی جواب داد: -هیچی! ننه بابام عین کوه پشتمن. نمیبینی؟ داداشامم باید از سینه قبرستون دربیارم پشتم وایسن. از حرص فروخوردهی یاسمین فهمید مشکلش بابت خانوادهاش است. از فاصلهای که ایجاد شده بو...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 99
-چیکار میکرد مگه؟ -غیر از دخالتهای مادرش که یه مثنوی هزارمن کاغذه، خودشم خودخواه بود شیدا. میگفت غیر از من و ننهم هیچکس آدم نیست. -چرا خونهاتو جدا نکردی؟ -میگفت یه طبقهی جدا داری. من تک فرزندم باید پیش مادرم باشم. پدر و مادرمم تاییدش میکردن. هیچ کدوم برای حرفهای من ارزش قائل نبود...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 100
از کجا برایش میگفت که خجالت نکشد؟ عشقِ پاک و یکرنگی طاها یا خوبی خاله فاطمه؟ اینقدر که خودش بدی کرده بود نسبت به آن مادر و پسر، به یاد نداشت اخم به ابرویش آورده باشند. آندو برایش فرشتههای بیبال بودند مقابل کژدمهایی که یاسمین تعریف کرد. پلکی زد و پرسید: -اینقد نازک نارنجیم یاسی؟ -نه...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
