بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و هفتاد و سوم :
بدو ورود، آقای نامدار وکیل امیرطاها را دیدند و از گشتن دنبال شعبهی مربوطه فارغ شدند. شهبد همپای مرد شد و شروع به پرسیدن سوالاتِ توی ذهنش کرد. به راهرویی که به شعبه وصلشان میکردند رسیدند. از پیچش که گذشتند، داوود مانند چراغخطری با نور تند توی چشمشان زد. شبیه "آتقیِ" سریال آینهی عبرت لخلخ میکرد توی راهرو. دستمالِ یزدیِ چروکیدهای هم دستش بود که مدام تکانش میداد. مثلا

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1نمیدونم چه سریه ،اکثر معتادها همیشه خدا حق به جانبن وخودشونو محق میدونن،مثل پدر دانیال ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️