پارت صد و هفتاد و سوم :



بدو ورود، آقای نامدار وکیل امیرطاها را دیدند و از گشتن دنبال شعبه‌ی مربوطه فارغ شدند. شهبد همپای مرد شد و شروع به پرسیدن سوالاتِ توی ذهنش کرد. به راهرویی که به شعبه وصل‌شان می‌کردند رسیدند. از پیچش که گذشتند، داوود مانند چراغ‌خطری با نور تند توی چشمشان زد. شبیه "آتقیِ" سریال آینه‌ی عبرت لخ‌لخ می‌کرد توی راهرو. دستمالِ یزدیِ چروکیده‌ای هم دستش بود که مدام تکانش می‌داد. مثلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    نمیدونم چه سریه ،اکثر معتادها همیشه خدا حق به جانبن وخودشونو محق میدونن،مثل پدر دانیال ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!