پارت صد و هفتاد و سوم :



بدو ورود، آقای نامدار وکیل امیرطاها را دیدند و از گشتن دنبال شعبه‌ی مربوطه فارغ شدند. شهبد همپای مرد شد و شروع به پرسیدن سوالاتِ توی ذهنش کرد. به راهرویی که به شعبه وصل‌شان می‌کردند رسیدند. از پیچش که گذشتند، داوود مانند چراغ‌خطری با نور تند توی چشمشان زد. شبیه "آتقیِ" سریال آینه‌ی عبرت لخ‌لخ می‌کرد توی راهرو. دستمالِ یزدیِ چروکیده‌ای هم دستش بود که مدام تکانش می‌داد. مثلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    نمیدونم چه سریه ،اکثر معتادها همیشه خدا حق به جانبن وخودشونو محق میدونن،مثل پدر دانیال ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️