پارت صد و شصت و هشتم :



چشم ثریا از روی صورت شیدانه کنار نرفت. از نگاهش نوعی محبت همراهِ خشمی زود گذر گذشت. انگار زن بین مقصر دانستن و ندانستن امیرطاها سرگردان بود. نگاهش باعث شد شیدانه شروع به حرف زدن کند:
-من باید خیلی زودتر از اینا برای همدردی خدمت می‌رسیدم. متاسفانه تو این مدت درگیر بیمارستان بودم. در کل روزهایی که گذشت برای هیچکدوم ما خوشایند نبود. مخصوصا برای شما.
ثریا با گوشه‌ی شالِ سیاه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!