بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و شصت و هشتم :
چشم ثریا از روی صورت شیدانه کنار نرفت. از نگاهش نوعی محبت همراهِ خشمی زود گذر گذشت. انگار زن بین مقصر دانستن و ندانستن امیرطاها سرگردان بود. نگاهش باعث شد شیدانه شروع به حرف زدن کند:
-من باید خیلی زودتر از اینا برای همدردی خدمت میرسیدم. متاسفانه تو این مدت درگیر بیمارستان بودم. در کل روزهایی که گذشت برای هیچکدوم ما خوشایند نبود. مخصوصا برای شما.
ثریا با گوشهی شالِ سیاه
لطفا صبر کنید...
