لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 221 تا 240
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 221
فصل۱۶ وضو گرفت و وارد سالن شد. در همانحال هم ذکر میگفت. از توی آینه متوجهی معصومه شد. چادر سرش کرده بود و داشت سمت در خروجی میرفت: -کجا انشالله صلات ظهر؟ -نون نداریم. زود میام. صدای در را که شنید، خم شد و چادرش را برداشت. نماز و ادعیهی ظهرش را که خواند، ایستاد و قامت بست برای فرضیه...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 222
-حسابی پس نمایش داشتید. -اوف! -اینجور که معلومه شبام دیر میاد. تأیید نکرد حرف امیرطاها را. معلوم بود ناراضیست از آن شرایط. به جایش جملهای گفت تا حال پسرش را عوض کند. به حد کافی توی هم و مکدر بود: -زنگ بهش میزنم بیاد. بفهمه اومدی و بهش نگفتیم دارمون میزنه. -نه! بزار خودش بیاد. از ع...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 223
سرگرم بازی با شهیاد بود که صدای موتورش توی حیاط پیچید. حتی دلش برای دیدن هوندای ۲۰۰۰ با سیلندر سیاهش هم تنگ شده بود. شهیاد را بالا انداخت، بلند شد و توی هوا گرفتش. بچه آنقدر ذوق کرد که به کَت و کول امیرطاها میزد تا کارش را تکرار کند. بوسهای روی لُپ کودک نشاند، محکم به خود چسباندش و بیرون رف...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 224
امیرطاها ادامه داد: -حتما فحشم میده. معصومه بلافاصله گفت: -اشتباه دختر دراومده شیدا. -اونوقت کی عشق من میشد خاله؟ جملهی پُر احساس و از ته دل امیرطاها باعث شد معصومه قربان صدقهی او برود. با "ایش"ی که زهرا گفت صدای خنده و بحث را بالا برد. حرفهایشان تمامی نداشت. حتی هنگام صرف شام! اما ه...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 225
تنگ غروب بود. خورشید کمکم داشت خودش را پشت ابر میکشید. رنگِ تندِ نارنجیاش روی آب افتاده بود و دلبری میکرد. آب دریا نیز آرام به ساحل میزد و ماسهها را رج به رج روی هم مینشاند. نسیم با موهایش بازی میکرد. زمانه نیز با دلش! آهِ نکشیده توی سینهاش ماند. نمیخواست همسفرش را مکدر کند. به همه قول ...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 226
با نوک ناخنش به امیرطاها زد و پراندش: -صداقت زیاد حماقته طاها خان. منم دلم میخواد اون پستفطرتو پاره کنم اما به شکایت و شکایتکشی بیفته محکوم میشم. شیدانه در کمال بیرحمی حرف میزد اما حقیقت را عیان گفت تا کاملا دل بِکَند. از لای دندانهایش خروشید: -چرا نزاشتی برم سراغ باشو؟! -چون غلط بو...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 227
نفس گرفت و زیر آب رفت. چشمانش را تا ته باز نگه داشت. در حال شنا کردن سرش را میچرخاند. در نگاه اول چیزی ندید! دور خودش چرخید و سمتی رفت که موج بچه را همراه خود پایین کشیده بود. با سرعت جلو رفت. جسمی کوچک را در حال فرو رفتن دید. داشت با تکان موج دریا دور میشد. یاد زمانی افتاد که مسابقه داشتند. آن...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 228
از بیمارستان که بیرون آمدند، هُرم گرما به صورتشان زد. چهرهاش جمع شد و غر زد: -زنه همینجور گذاشت رفت. انگار نه انگار آدم بیرون وایساده. فهمید منظورش چیست. نیم نگاهی به شیدانه انداخت و گفت: -هول بچهاشو داشت بیچاره. خودشم بغل دخترش نخوابونن شانس آورده. حق را به امیرطاها داد. مادر دخترک بدج...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 229
توی دست و پای هم پیچیدند و سر و صدایشان راه افتاد. عاقبت عشق بود که نرم شد بینشان! اندازهی ۹ ماه دوری، از هم طلبکار بودند. کدامیک مقصر بود در افتادن آن فاصله، ترازویی برایش نبود تا میزانش کنند. آنقدر با هم سروکله زدند که دیگر نایی برای بیرون رفتن نداشتند. داشتند هم ترجیح دادند آن شب را در سکوت ...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 230
نگاهی به هم انداختند و لبخندی از سر رضایت زدند. طبق عادتی که امیرطاها موقع ورود به جای ناآشنا داشت، بازوی شیدانه را گرفت و وارد هتل شدند. به اعتماد به نفس او همیشه تکیه میکرد بدون خجالت! بدو ورود چشم چرخاندند بلکه آشنایی ببینند. اما کسی نبود! تا سمت پذیرش هتل قدم برداشتند، صولت را دیدند. کاملا ...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 231
-این کارا برای چیه؟ صولت گفت: -چیز قابلداری نیست. یه یادگاریه از طرف ساحل. خانم صولت پاکتی بزرگ از کنار مبلش برداشت و دست ساحل داد: -برو دخترم، خودت تقدیم کن. ساحل با بسته جلو رفت و آنرا مقابل امیرطاها گرفت: -حالا که زحمت کشیدی، خودتم بگو چی داخلش گذاشتی. دخترک دوباره خندید. بسته را مقاب...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 232
-از شغل اینجا راضیتر بودید؟ -معلومه! اینجا صاحب کارخونه بودم و جا برای پیشرفت بهتر بود. تازه داشتم کارمو توسعه میدادم و به صادرات کارام فکر میکردم. اما وقتی رفتم مجبور شدم بِرَندم رو بفروشم. شغلم رو نتونستم ترکیه ادامه بدم. بنابراین سرمایه رو تقریبا خوابوندم تو یه کار نیمه راکد. خانم صولت ب...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 233
-اتفاقا پسر فقط ایرانیش خوبه. کاملا استاندارد میرسه دستت. صولت و امیرطاها خندیدند. حتی صولت دستش را به نشان خوش آمدن برهم زد. همسرش نیز با لبخندی همراهیاش کرد. اما سارگل با وجود اینکه خندید معلوم بود از جواب شیدانه خوشش نیامده است. داشت تیز نگاهش میکرد. با جملهای که گفت، منظور خودش را کاملا...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 234
از در هتل که بیرون زدند خانوادهی صولت به بدرقهشان آمدند. دلش هُرهُر میکرد بفهمد کارتی که آقای صولت دست امیرطاها داد، چیست. اما مقابل خانوادهی صولت نمیتوانست کاری کند. توی ماشین که نشستند و با تکان دستهای میزبان دور شدند، سمت امیرطاها چرخید: -ببینمش! نیمنگاهی به شیدانه انداخت: -چیو؟ دس...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 235
-زبون نریز شیدا. شیدانه ولی دست برنداشت: -مگه نمیخوای به درآمد برسی و تودهنی بزنی به سامیار؟ -زبون بازی نکن شیدا. -مگه تو ذهنت نیفتاده این راهو هم برم؟ -زبون به دهن بگیر شیدا. -مگه از فکرت نگذشته برم و ببازمم چیزی از دستم نرفته؟ -ای زبونت لال شه شیدا. ول کن. دوباره شانهی امیرطاها را گرف...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 236
در باز شد و امیرطاها داخل آمد. جای جواب دادن به "سلام" آرامش، پشتچشمی برایش آمد. گوشی تلفن را توی دستش جابجا کرد و گفت: -حالا یه سر بهت میزنم. دختراتو ببوس. گوشی را روی دستگاه گذاشت و بلند شد. صدای شُرشُر آب میگفت امیرطاها حمام رفته است. نیمخیز شد شربتی برایش آماده کند و بپرسد کجا رفته است....
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 237
گوشی را گذاشت و سمت آشپزخانه رفت. امیرطاها سر گاز ایستاده بود و چیزی هم میزد. نگاهی توی ماهیتابه انداخت. داشت سوسیس سرخ میکرد. بوی غذا گرفتش. از شب قبل تا آن لحظه چیزی نخورده بودند. از بهمریختگی آشپزخانه بدش آمد و زود برگشت. روی مبل مقابل تلویزیون نشست. بیشتر از آنکه حواسش به تلویزیون باشد؛ ن...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 238
شهیاد بغلش بود و وسط پذیرایی با او میرقصید. هر چرخی که میزد، کلاهِ "تولدت مبارک" شهیاد توی صورتش شُل میکرد و کودک غَش میکرد از خنده. مهمانان نیز از خندههای مستانهی شهیاد سرمست میشدند. به زهرا اشاره کرد سنتورش را بیاورد و وسط پذیرایی قرارش دهد. زهرا که رفت، همراه کودک میان مهمانان نشست و سن...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 239
صدای هیاهو که بالا رفت و ترانهای عاشقانه توی سالن پیچید، حال امیرطاها مستانهتر شد. او همیشه احساسیتر از شیدانه بود. در آن لباس سفید شبیه فرشته دیدش و دستانش را دور کمر او حلقه کرد. نوع فرار کردن شیدانه پشتچشم آمدنهای ریز برایش بود و او بیرنگ لبخند میزد: -نمیخوای بزنی؟ لااقل حرف بزن. ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 240
نگاهی به دو طرف صورتش انداخت و بِراش را روی میز آرایش گذاشت. سمت کمد رفت و پالتویش را بیرون کشید. امیرطاها را که آماده مقابل آئینه دید، کتش را برداشت و جلو رفت. درست پشت سر او ایستاد و پرسید: -الان با چی بریم؟ ادکلن را روی میز آرایش گذاشت و سمت شیدانه برگشت. حرفش با دیدن چشمان او، خصوصا لبهای...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
