بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و هفتاد و هشتم :
بغض توی سینهاش نشست. نگاهش در فضا گشت تا اشک توی صورتش نچکد. چشم فاطمه به پنجره افتاد و از مجاورت آنها برخاست. امیرطاها پرسید:
-کجا مامان؟
چادرش را بالا کشید و گفت:
-یخرده حرفای خصوصی بزنید من بیام. الان ملاقات تموم میشه.
منتظر نماند کسی جوابش را بدهد. وقتی رفت، نگاه شیدانه دنبالش کشیده شد. امیرطاها گفت:
-الان مامانو بیرون میکنن.
-اگه خالهاس که بلØ
لطفا صبر کنید...
