پارت صد و هفتاد و هشتم :




بغض توی سینه‌اش نشست. نگاهش در فضا گشت تا اشک توی صورتش نچکد. چشم فاطمه به پنجره افتاد و از مجاورت آن‌ها برخاست. امیرطاها پرسید:
-کجا مامان؟
چادرش را بالا کشید و گفت:
-یخرده حرفای خصوصی بزنید من بیام. الان ملاقات تموم می‌شه.
منتظر نماند کسی جوابش را بدهد. وقتی رفت، نگاه شیدانه دنبالش کشیده شد. امیرطاها گفت:
-الان مامانو بیرون می‌کنن.
-اگه خاله‌اس که بلØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️