پارت صد و هفتاد و ششم :




به دست‌های بسته‌اش نگاه کرد. اما هیچ مانعی سد لمس آنها نمی‌شد. دست‌هایش را همراه دستبند آهنی بالا برد و دور تن شیدانه پایین آورد. با وجود دستبند تنگ به هم چسبیدند. شرمی نداشت از اینکه او را به سینه‌ی خود فشار دهد. دلتنگ‌تر شدند که سیر هرگز!
با هم که از دادگاه بیرون آمدند، تا نزدیک خودروی زندان همپایش بودند و حرف زدند. ماشین زندان که رفت، نگاه همه‌شان را کشید و برد. سمت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنونم بابت رمان خوبت خانم محمدی عزیز خسته نباشی 🙏🏻❤🌹

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما بانوی عزیز

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    چقدر عشق بین طاها و شیدانه قشنگه ،حیف یه همچنین مشکل بزرگی براشون پیش اومد ،انشالله حل بشه ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنون از توجهتون. انشالله

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️