بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و هفتاد و ششم :
به دستهای بستهاش نگاه کرد. اما هیچ مانعی سد لمس آنها نمیشد. دستهایش را همراه دستبند آهنی بالا برد و دور تن شیدانه پایین آورد. با وجود دستبند تنگ به هم چسبیدند. شرمی نداشت از اینکه او را به سینهی خود فشار دهد. دلتنگتر شدند که سیر هرگز!
با هم که از دادگاه بیرون آمدند، تا نزدیک خودروی زندان همپایش بودند و حرف زدند. ماشین زندان که رفت، نگاه همهشان را کشید و برد. سمت
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنونم بابت رمان خوبت خانم محمدی عزیز خسته نباشی 🙏🏻❤🌹