پارت صد و هفتاد و ششم :




به دست‌های بسته‌اش نگاه کرد. اما هیچ مانعی سد لمس آنها نمی‌شد. دست‌هایش را همراه دستبند آهنی بالا برد و دور تن شیدانه پایین آورد. با وجود دستبند تنگ به هم چسبیدند. شرمی نداشت از اینکه او را به سینه‌ی خود فشار دهد. دلتنگ‌تر شدند که سیر هرگز!
با هم که از دادگاه بیرون آمدند، تا نزدیک خودروی زندان همپایش بودند و حرف زدند. ماشین زندان که رفت، نگاه همه‌شان را کشید و برد. سمت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنونم بابت رمان خوبت خانم محمدی عزیز خسته نباشی 🙏🏻❤🌹

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما بانوی عزیز

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    چقدر عشق بین طاها و شیدانه قشنگه ،حیف یه همچنین مشکل بزرگی براشون پیش اومد ،انشالله حل بشه ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنون از توجهتون. انشالله

    ۲ سال پیش
کپی شد!