پارت صد و شصت و هفتم :





صدای زنگ که بلند شد، همه به همدیگر نگاه کردند. فاطمه چادر خانگی‌اش را سر کشید و سمت در رفت:
-درو وا کنید یکی‌تون.
زهرا بچه به بغل سمت آیفون رفت و در را زد. بدون اینکه گوشی را بردارد و بپرسد کیست! شهبد هم معترضش شد.‌ شیدانه بین جروبحث زن و شوهر نماند و پشت خاله‌اش از در بیرون رفت.‌ توی بالکن ایستاد. در حیاط باز بود اما کسی داخل نیامد. فهمید مهمانان پشت در هستند و احس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    عجب مهمونی عجیبی 😮😮😮

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️