بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و شصت و هفتم :
صدای زنگ که بلند شد، همه به همدیگر نگاه کردند. فاطمه چادر خانگیاش را سر کشید و سمت در رفت:
-درو وا کنید یکیتون.
زهرا بچه به بغل سمت آیفون رفت و در را زد. بدون اینکه گوشی را بردارد و بپرسد کیست! شهبد هم معترضش شد. شیدانه بین جروبحث زن و شوهر نماند و پشت خالهاش از در بیرون رفت. توی بالکن ایستاد. در حیاط باز بود اما کسی داخل نیامد. فهمید مهمانان پشت در هستند و احس
لطفا صبر کنید...

میم
0عجب مهمونی عجیبی 😮😮😮