پارت صد و شصت و هفتم :





صدای زنگ که بلند شد، همه به همدیگر نگاه کردند. فاطمه چادر خانگی‌اش را سر کشید و سمت در رفت:
-درو وا کنید یکی‌تون.
زهرا بچه به بغل سمت آیفون رفت و در را زد. بدون اینکه گوشی را بردارد و بپرسد کیست! شهبد هم معترضش شد.‌ شیدانه بین جروبحث زن و شوهر نماند و پشت خاله‌اش از در بیرون رفت.‌ توی بالکن ایستاد. در حیاط باز بود اما کسی داخل نیامد. فهمید مهمانان پشت در هستند و احس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    عجب مهمونی عجیبی 😮😮😮

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!