پارت صد و سی و سوم :



نفهمید رنگش از پرتاب نور مهتابی رفته یا از اتفاقات عصر:
-خوبی شیدا؟
خوب نبود! اما حسی برای حرف زدن نداشت. سرش را بالا انداخت و نگاهش دور هال چرخید. چشمش که به ساعت خورد، سمت زهرا چرخید:
-هشته! طاها اومده بالا؟
-نه! نیومده که هنوز. عصری رفت بهت نگفت کی میاد؟
-من باهاش حرف می‌زدم می‌شستمش پهنش می‌کردم.
-از مزایای مادر شدنه زبونتو کنترل کردی؟ خواستی جوجوت نبینه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️