پارت صد و سی و ششم :


پایش را از اتاق بیرون نگذاشته بود که مادرش تلفن به دست توی شکمش آمد. معلوم بود او هم به شدت اضطراب دارد:
-چی شد؟ چی گفت دکتر؟
فاطمه خواهرش را عقب کشید تا شیدانه از سر راه مردم کنار بیاید. بین مادر و خاله‌اش راه افتاد و گفت:
-این‌که چیزی نمی‌گه. فقط سونو گرفت داد بهم. باید دکتر ببینه.
معصومه پرسید:
-خودت نتونستی بخونی؟
-تا جایی که سوادم قد داد چرا. اما همه‌اش انگلی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!