بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و بیست و سوم :
از لحظهای که شیدانه وارد ساختمان شد و در را محکم بههم زد تا وقتیکه امیرطاها پشت سرش وارد پاگرد شد، بالای پلهها ایستاده بود و نگاهشان میکرد. پیش از اینکه شیدانه برسد، مادرش تماس گرفت هوایش را داشته باشد. خواست شهبد را بفرستد تا برایش شام ببرد. اما زهرا مطمئنش کرد نمیگذراد گرسنه بماند. امیرطاها را که در حال چک کردن قفل در دید، فهمید شیدانه کلید را از آنطرف
لطفا صبر کنید...

میم
0از دست طاها یکی نیست بگه این دیگه چه غلطی بود کردی،تو کی آخه از پس زبون شیدا براومدی که حالا دومیش باشه 🤔