پارت صد و بیست و سوم :






از لحظه‌ای که شیدانه وارد ساختمان شد و در را محکم به‌هم زد تا وقتی‌که امیرطاها پشت سرش وارد پاگرد شد، بالای پله‌ها ایستاده بود و نگاهشان می‌کرد. پیش از این‌که شیدانه برسد، مادرش تماس گرفت هوایش را داشته باشد. خواست شهبد را بفرستد تا برایش شام ببرد. اما زهرا مطمئنش کرد نمی‌گذراد گرسنه بماند. امیرطاها را که در حال چک کردن قفل در دید، فهمید شیدانه کلید را از آنطرف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    از دست طاها یکی نیست بگه این دیگه چه غلطی بود کردی،تو کی آخه از پس زبون شیدا براومدی که حالا دومیش باشه 🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️