پارت صد و سی و چهارم :




مقابل اورژانس توقف کرد. بعد از پیاده شدن شیدانه و مادرها، گاز ماشین را پُر کرد و رفت. تنها که ماندند، سردش شد! در حال بالا رفتن از پله‌ها، لرزی از تنش گذشت. دوباره از ذهنش گذشت: "کاش طاها بود!"
اما نبود. در حساس‌ترین لحظه‌ای که به او احتیاج داشت تا دستش را دور پهلویش بپیچد و به خودش بچسباندش تا گرمش شود. زیر گوشش بچسبد و ریزریز لاله‌ی گوشش را ببوسد و بگوید:" چیزی نیست."
-Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    ای خدا چقدر این طاها مهربونه ،خدا تعداد این جور مردها رو روز به روز بیشتر کنه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    الهی آمین ☺️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️