پارت صد و سی و پنجم :



ساکت شد. با اینکه نتوانست حرف امیرطاها را باور کند، اما از آن موضوع گذشت:
-نمی‌خواد‌. زنگ زدم بگم اگه با گوشیم تماس گرفتی و جواب ندادم، خُل نشی. مونده خونه.
-اینقد عقلم نمی‌رسید با خاله یا مامانم تماس بگیرم؟
-گفتم شاید یهو قاطی کنی.
-شایدم می‌خواستی بگی بیا پیشم تنها نباشم. اما به خاطر خرکاری امروزت هنوز چشم دیدنتو ندارم.
-آره، آفرین!
-من که می‌میرم برات تن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️