لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 61
از مغازه که بیرون آمدند، سمت پاساژی رفت و شیدانه را دنبال خود کشید. در حال نگاه کردن ویترین مغازهها بودند که پسری صدایش کرد: -شیدا. خودتی؟ سمت صدا برگشت. پسری بلندقد و استخوانی مقابلش ایستاده بود. کلاهِ روی سرش سایهای روی صورتش داشت که شناختش را سخت کرده بود. چشمهایش را جمع کرد برای ...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 62
در حال چفت کردن گوشوارهی بلندش، از اتاق بیرون آمد. امیرطاها را مقابل آینه دید. همچنان داشت موهایش را سمت بالا برس میکشید. جلو رفت و برس را از دستش گرفت. سمتش که برگشت زُل شد توی نگاهش. سرش را توی صورت شیدانه برد و تکان داد. نگاه آرامش را مقابل چشمان وحشی او: -چیه؟ چرا عین اسبی که نعلشو ک...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 63
-الان اینجا چیکار دارم پس؟ نوبت او بود زُل شود توی نگاه شیدانه: -به کسی غیر از من فکرم میکردی خودمو میکشتم شیدا. چه برسه بخوای بری باهاش. حالات جدی امیرطاها وقتی عشقش آنطور توی چشمهای میجوشید سمتش، حالش را خوب میکرد. انگشت میانیاش را پشت انگشت شستش گذاشت و سر شانهی امیرطاها زد:...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 64
موبایلش را برداشت توی جیبش انداخت. سراغ تابلوی آماده و سنتور رفت تا توی ماشین جاساز کند. سر راهپلهها ایستاد و شهبد را به نام خواند. صدای گریهی شهیاد باعث شد مرتبهی دوم بلندتر صدایش بزند. شهبد بیرون آمد. قبل از اینکه چیزی بشنود، سوئیچ را از بالا برای امیرطاها انداخت: -چه تیپ دخترکشی...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 65
وارد حیاط خانهی راد که شدند، پلک امیرطاها از بلندی و زیبایی ساختمان پرید. مقابل خود عمارت سبزی دید شبیه کاخ. ستونهایش مانند پیچکهای پتوس زیر بنا خورده و گلبرگ آخرش، سر به آسمان داشت. دورتادور حیاط بزرگ نیز بیشباهت به بوستانی مصفا نبود. به حال ضربدر، باغچههای هندسی شکل تعبیه شده و می...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 66
-پدر و مادر و برادرم. سپس سمت خانوادهاش چرخید و با نشان دادن امیرطاها افزود: -همسر استاد عزیزم هستن. همگی اظهار خوشوقتی کردند و دستها در هم گره شد. رها مانتو و شال شیدانه را همراه تابلوی اهدایی، دست مستخدم داد تا در جایگاه خود قرار دهد. اما سبدگل را برخلاف گلهای دیگر به خود چسباند....
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 67
"زود برمیگردم" ی کنار گوشش گفت و با دست کشیدن روی پای او، همراه رها شد. در حال نزدیک شدن به جایگاه، نگاهش روی موزیسینهای جوانی که رها جمع کرده بود، چرخید. همگی همسن و سال رها بودند و اکثرا گیتاری توی آغوششان بود. یکنفر هم پشت پیانو نشسته بود. پسر جوانی شاید کوچکتر از رها با ویلون میان...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 68
حواسش کاملا به شیدانه بود که دختری توی سینهاش آمد و باعث شد عقب بکشد: -آرومتر خانم. حواستون کجاست؟ دخترک عمیق نگاهش کرد و مانند یک لیلا که سرگشتهی مجنون است، گفت: -خیلی وقته نگاهتون میکنم. دیدم تنها نشستید. میشه با من برقصید؟ زوم شد! شاید هم گنگ. به تنها چیزی که فکر نمیکرد. همیشه ف...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 69
از جوابهای شسته رفتهی شیدانه و صورت اخمگرفتهاش خوشش آمد: -حتما من بلد نیستم. -تو خوشبینی! زیاد رو میدی به مردم. دندانهایش را بهم سایید. دوست داشت گردن سفید شیدانه را زیر لب بگیرد و توی دهان بچرخاند: -شُل بودم عروس ننهام نمیشدی. فهمید بیشتر از کیف کردن دارد حرص میخورد. معل...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 70
نگاهی به شیدانه انداخت و ادامه داد: -یه نمایشنامهنویس رومانیاییه که قصد داشت تابلوی مورد علاقهشو به یه تاجر بفروشه. اما دل نداشت دست از تابلو بکشه. چون فکر میکرد اون تاجر استحقاق خرید تابلو رو نداره و از قدرت درکش دوره. اما بالاخره مجبور میشه تابلو رو به تاجر بده. چون نیاز داشته، مجبور...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 71
به هوای رفتن به سرویس بهداشتی از کنار امیرطاها بلند شد تا رادمهر را خِفت کند. اما مگر امیرطاها میگذاشت در آن مجلس شلوغ و با وجود رادمهر تنها بماند. دست که دور کمرش انداخت و راه افتاد، پوفی کرد توی دلش. اندکی از هوایش به صورت امیرطاها خورد: -دستشویی بهانه بود. نه؟ نگاهی از کنار چشم به ام...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 72
دستش را از پشت صندلی دور شانهی شیدانه انداخت. نگاهشان روی یکدیگر زاویهدار شد: -دل منو فقط تو میبری. چانهی امیرطاها را کَند: -از بچهگی چتر شدی سرم گول خوردم دیگه. -گولت زدم ناکس؟ ابروهایش را تیز بالا انداخت: -گولمو خوردی. خندید، اما فرصت نکرد چیزی بگوید. رها رسید با خدمتکار...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 73
سال آخر دبیرستان، همون وقتایی که مدام بهم میگفتی حواست پرت شده از من، سر و گوشت داره میجُنبه، حق داشتی! درست متوجه شده بودی. دست امیرطاها را فشاری داد و افزود: -با اینکه میدونستم هیچکس برای من تو نمیشه، اما مدتی افسار پاره کردم. نفسی گرفت و به یاد ۶ سال پیش، پلکش را بههم فشرد: ...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 74
سرش را بالا کشید و به امیرطاها نگاه کرد: -قیاس بودن با تو، بدون قشنگیای زندگی و موندن کنار علیرضا با داشتن تموم لذائذ مغزمو قشنگ تو مشت گرفته بود. با مهارت یه پردهی خوشنما روی سِن کشیده بود طاها. اما من پشتشو نمیدیدم. باید میفهمیدم وقتی تو رو حرص میدم و علیرضا میخندید، چکارهاس. ...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 75
مقابل روشویی ایستادم و آب رو باز کردم. اینقدر مشت مشت آب توی صورتم پاشیدم که نفسم بند اومد. احساس کردم زیر آب رفتم و دارم خفه میشم. اسم آب باعث شد چهرهی تو مثل قرص ماه وسط آسمون بالا بیاد. با اینکه چشمات هنوز سرخ بود ازم، اما دلم سفت شد. فکرمو که جمع کردم، سرمو زیر شیر گرفتم و از دستشو...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 76
اما نپرسید! نپرسید چه زخمی زدم به دلت که خونش پاشید به چشمات. اون نگاهت بهم میگفت خیلی ازم دلخور شدی. دلتو بدجور شکسته بودم. مطمئن بودم نفرینم نکردی که تونستم از اون خونه فرار کنم. تو نمیتونستی مثل من بیصفت شی. لازم نبود حرف بزنی! من با رفتارم نابودت کرده بودم. اما سایهی تو در بدترین ...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 77
می دانست زمان می برد تا امیرطاها برگردد. به قول خاله فاطمه باید زهرمار چهارم و پنجم را هم توی ریههایش خالی میکرد تا آرام بگیرد. گوشیاش را درآورد و شمارهی رادمهر را گرفت. کمی طول کشید تا جوابش را داد. معلوم بود هنوز خانهشان شلوغ است: -بفرمائید! بدون هیچ کلام اضافهای گفت: -همون...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 78
-دلمم برات شکست. ندیدی؟ -دیدم که زخمشو خوردم و برگشتم امیرقلبم. دو نفر در دو زمان حساس امیر صدایش میزدند. شیدانه وقتی میخواست بگوید بیشتر از او عاشقش است و مادرش وقتی دلش خیلی میگرفت. بیآنکه دستش سمت گل دراز شود، پرسید: -پشیمون نشدی؟ -مگه تو بشی. -من چرا؟ -چون جز تو کسی منو ت...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 79
-دلمم برات شکست. ندیدی؟ -دیدم که زخمشو خوردم و برگشتم امیرقلبم. دو نفر در دو زمان حساس امیر صدایش میزدند. شیدانه وقتی میخواست بگوید بیشتر از او عاشقش است و مادرش وقتی دلش خیلی میگرفت. بیآنکه دستش سمت گل دراز شود، پرسید: -پشیمون نشدی؟ -مگه تو بشی. -من چرا؟ -چون جز تو کسی منو تحم...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 80
فصل۷ چنان بلند خندید که صدایش توی راهپلهها هم پیچید. پشتش صدای زهرا را شنید: -چته سرخوش؟ یواشتر. بچهام خوبه. فهمید زهرا توی پاگرد ایستاده و کلهاش را پایین داده است. از وقتی هوا گرم شده بود در وردی و پنجره را باز میگذاشت تا کمتر کولر را روشن کند. اینطور که معلوم بود شهیاد جنسش هم...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
