پارت صد و چهل :






منظور فاطمه را از مشکلات فهمیدند. شیدانه که حالش معلوم شده بود‌. با کمی استراحت به حال طبیعی برمی‌گشت. مسلما اشاره‌اش به دانیال بود! "آمین" غلیظی گفتند و به صورت مبهوت یاسمین خیره شدند. به چشمان دُرُشت شده‌اش خندیدند و هر کدام برایش مزه‌ای پراندند. هول کرد و دلشوره به جانش افتاد. باور نمی‌کرد موضوع محسن برای‌شان جدی شود. اما انگار شیدانه آن‌روز صبح با آمدنش به شØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    چقدر قشنگ احساسات هر شخصی رو بیان میکنید ،این نشان دهنده قلم توانای نویسنده عزیز هست ،بیشتر از خیلی قشنگ وبا احساس بود ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از لطفتون عزیزم. باعث افتخار منه که پیگیر هستید و محبت دارید.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️