بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل :
منظور فاطمه را از مشکلات فهمیدند. شیدانه که حالش معلوم شده بود. با کمی استراحت به حال طبیعی برمیگشت. مسلما اشارهاش به دانیال بود! "آمین" غلیظی گفتند و به صورت مبهوت یاسمین خیره شدند. به چشمان دُرُشت شدهاش خندیدند و هر کدام برایش مزهای پراندند. هول کرد و دلشوره به جانش افتاد. باور نمیکرد موضوع محسن برایشان جدی شود. اما انگار شیدانه آنروز صبح با آمدنش به شØ

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1چقدر قشنگ احساسات هر شخصی رو بیان میکنید ،این نشان دهنده قلم توانای نویسنده عزیز هست ،بیشتر از خیلی قشنگ وبا احساس بود ،ممنونم نویسنده جان