پارت صد و سی و دوم :



توی تاکسی که نشستند، سرش را پشت صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست. زهرا نگاهش کرد و لب بهم فشرد‌. سکوت شیدانه را دوست نداشت. دستش را گرفت و فشرد‌. احساس کرد انگشتانش میان زمهریر است:
-سردته شیدا؟
جوابی نگرفت. نزدیکتر رفت و کنار گوشش چسبید:
-از طاها عصبانی نباش. نگرانت بود. می‌دونی که چقد روت حساسه. الانم بیشتر!
حق با زهرا بود‌. همیشه آمار ‌کارهایش دست امیرطاها بود. Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    بعد این همه کشمکش و دعوا فکر کنم از بینم رفت

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️