پارت صد و سی و نهم :





-پاشو لباساتو دربیار یه چیزی بخور. لبات سفید شده از استرس و گشنگی.
با اینکه دلواپس بود و راه گلویش بسته، اما برای عادی جلوه دادن فضا سرش را به عقب کشید:
-چیزی واسه خوردن داریم زهرا؟
زهرا همراه شهبد و یاسمین وارد هال شدند. فهمید توی پذیرایی در حال گفتگو بوده‌اند. از حال چشمانشان معلوم بود نگرانند.
زهرا لبخندی مصنوعی روی لب نشاند که با دُرُشت کردن چشمان امیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️