بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و سی و نهم :
-پاشو لباساتو دربیار یه چیزی بخور. لبات سفید شده از استرس و گشنگی.
با اینکه دلواپس بود و راه گلویش بسته، اما برای عادی جلوه دادن فضا سرش را به عقب کشید:
-چیزی واسه خوردن داریم زهرا؟
زهرا همراه شهبد و یاسمین وارد هال شدند. فهمید توی پذیرایی در حال گفتگو بودهاند. از حال چشمانشان معلوم بود نگرانند.
زهرا لبخندی مصنوعی روی لب نشاند که با دُرُشت کردن چشمان امیØ
لطفا صبر کنید...
