پارت صد و بیست و چهارم :




در حال برداشتن ظرف خندید و گفت:
-خیلی کیفت کوکه انگار.
-نه به جون زهرا. دلم داره عین سیر و سرکه جوش می‌زنه.
سر قابلمه را برداشت و در حال کشیدن غذا گفت: ‌
-تا تو باشی سرخود کاری نکنی.
-ممنون از دلداریت.
روی بشقاب را ظرفی گذاشت تا سرد نشود. آن‌را دست امیرطاها داد و پرسید:
-از کجا می‌ری تو؟
-می‌رم، کاریت نباشه.
-بیام طاها؟
سرش را بالا انداخت و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!