بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت نود و هفتم :
-کاملا باهاتون موافقم. به نظرم یهخرده باهاشون صحبت کنید.
-بدونم در مورد چی بهتر میتونم اثرگذار باشم.
چشمان نعمتی درخشید. خواست حرفی بزند که تلفنش زنگ خورد. گوشیش را نگاهی انداخت و با گفتن "ببخشید" سمت اتاقی که آمده بود، برگشت. قبل از ورود به اتاقش سمت شیدانه چرخید و گفت:
-بهشون توصیه کنید از نعماتی که اطرافشه استفاده کنه.
به تلفنی که داشت زنگ میخورد اشØ

لطفا صبر کنید...

میم
1اومده پیش عمش که همفکرشه تا تاییدش کنه،باز چه نقشه ای داره که نیاز به تایید داره؟خدا بخیر کنه