پارت نود و یک :





کیک تولدِ مادرها که وسط آمد با انرژی بیشتری شمعش را فوت کردند و آن‌را بریدند. شیدانه تکه‌ای بزرگ از کیک را توی دهان گذاشت و پرسید:
-موقع فوت کردن شمع چه آرزویی کردید؟
زهرا پیش از جواب دادن مادرها گفت:
-فک کنم آرزوشونم مشترک بود. چون بهم نگاه کردن و خندیدن.
دو مادر لبخندی زدند و کیک را فرو دادند. اما شیدانه دست‌بردار نبود. فاطمه نگاهش کرد و گفت:
-من آرزو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    طوفان در راهه،خدا بهت رحم کنه طاها،امیدوارم زنده بمونی 🤲🤭

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از اینکه نظرتون و حس و حالتون رو نوشتید🍁❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    0

    پوست از طاها کندست😁

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    طاهام بلاییه 😅

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    شیدا از خداشم باشه از شوهری مثل طاها بچه داشته باشه ،منتها این قدر مغروره ،دوست داره همه چیز زیر فرمان خودش باشه،ممنونم نویسنده جان ،من تازه اشتراک رو گرفتم ،متن رمان رو خیلی دوست دارم موفق باشی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    امیدوارم که در انتها کم و کیف قصه به دلتون بچسبه🥰❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️