لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 21
فاطمه گفت: -طاها که دنبال خونه افتاد این فکر اومد تو سرم خاله. بازم خودتون میدونید. دوست ندارید و فک میکنید بازم این خونهها واسه کارت مناسب نیس، من بالا رو میدم رهن پولشو وردارید برید یه جای بهتر. شیدانه پایین دامنش را توی دست گرفت و گفت: -منم شماها رو دوس دارم خاله. چرا فکر کردید قص...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 22
تازه از حمام بیرون آمده بود. صدای موتور شنید. فهمید امیرطاها هنوز نرفته است! سمت پنجره رفت و سرش رابیرون برد، صدایش بزند. اما ندیدش! موهایش خیس بود و باعث شد یخ کند. همین که خواست برگردد، امیرطاها با موتور توی کوچه رفت. فهمید پیش مادرش بوده است. چه راز و نیازی داشتند که اینهمه طول کشید، م...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 23
در را برایش میزد و با موتور روشن توی حیاط میآمد: -چه زود اومد! از شنیدن صدای کسی که پشت آیفون بود، تعجب کرد. نگار پشت در بود! در را زد و جارو را جمع کرد. شکر خدا کارش تمام شده بود. مانده بود اتاق خواب که بعدا جمعش میکرد. توی آشپزخانه رفت و زیر کتری را روشن کرد. سری توی یخچال کشید. خبری...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 24
با صدای بلند نگار، از رویای پنج سال پیش و جمشیدیه بیرون آمد: -شیدا، بیا پایین. خاله میگه ناهار دارم. توی پاگرد رفت و سرش را پایین داد: -کوفت بخوری. مگه اومدی رستوران؟ اینبار صدای خالهاش را شنید: -اللهاکبرِ ظهره دیگه. بیا ناهار بخورید برید خاله. من پا ندارم غذا بیارم بالا. بیآنک...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 25
-حالا امروزو نمیخواد فکر تناسب اندام من باشی. تو پذیراییتو کن. با قرار دادن خورشتها روی گاز، سری به قابلمهی برنج زد. خالهاش برنج تازه گذاشته بود. درش را که برداشت، آبش تمام شده بود. دورش را جمع کرد و درش را گذاشت. به هال که برگشت، گوشی نگار دستش بود و داشت پیام میداد. کنارش که نشست...
بروزرسانی در : ۸۵۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 26
بهش زل زد و سر تکان داد: -اگه از نظرت این معنی رو میده عیب نداره. دستش را سمت نگار کشید و سرش تشر زد: -آخه دخترهی احمق، تو داری خودتو از چاله درمیاری میندازی تو چاه. -چرا؟ چون زن یه مرد بچهدار میشم؟ -کمه؟ -واسه تو که تو ناز و نعمت بزرگ شدی شاید خیلی ثقیل باشه شیدا. -من تو ناز ...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 27
-قراره بیمه و حقوق منو قطع نکنه شیدا. من در مورد همه چی باهاش حرف زدم. شیدانه خودش را عقب کشید. اما همچنان کفری بود. هر چه گفت، نگار دلیل آورد برایش: -نمیدونم دیگه والا. بگو تصمیم خودمو گرفتم. هر نقطه ضعفی هم داشته باشه، نمیخوام ببینم. -آره! باید کور و کر بشم. چون زندگی واسه امثال من...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 28
فصل۳ از سرکوچه که پیچید و داخل رفت، مقابلِ در خانهی معصومه تابلویی مستطیلی شکل شبیه بومهای نقاشی دید. پشت و رو به دیوار چسبیده بود. چشمهایش را جمع کرد بهتر ببیند. از نیمرخ شبیه بومهایی بود که شیدانه رویش نقاشی میکشید. جلوتر که رفت، دید از وسط پاره شده و تکههایش همچنان آویزان است. مقابل...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 29
-چرا طاها نیومد؟ نزدیک هشته! سؤالِ توی ذهنش را فاطمه بلند پرسید: -شیدا خاله! طاها جایی میخواست بره؟ سرش را بالا انداخت: -نه! البته رفت دعوامون شد چیزی نگفت. -خب یه زنگ بزن ببین کجاست. بیاد شام بخوریم ما بریم. ناهارم که نیومد. ناز و ادای بعد از قهر را نداشت که سرپیچی کند. گوشی را ب...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 30
توی پیشانی امیرطاها زد؛ -خونه داداشمه درو وا کردم. کلیدو خونه رو داری غافلگیر نمیشی. بوسهای روی لپ کودک چسباند و دندانهایش را بهم فشار داد: -غافلگیرم کن! خودش را عقب کشید: -بیا تو بچه سرما میخوره. داخل که آمد، شهبد نیمخیز شد. دستش را روی شانهی او گذاشت و در حال بهبه گفتن نشست. ش...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 31
موهایش را فر کرده و با دستمال سر بسته بود. گوشوارههای بلند هندیاش هم با تکان ریز گردنش روی شانه جابجا میشد. شلوار جینی زغالی با تاپی کوتاه حسابی دلچسبش کرده بود. طوری که دخترِ جوان جای تمرین سازش، لحظاتی مات او ماند. اینبار که مضراب را اشتباه روی سنتور زد، اخمی برایش پرت کرد: -چقد فا...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 32
رها پشت سرش را گرفت و گفت: -آره. همه میگن زیاد حرف میزنی. فقط بابام بهم میگه بلبل من. "پووف"ی کرد و زیر لب زمزمه کرد: -خیلی زر میزنی. مغزم باد کرد! تا برگشت، رها را آمادهی رفتن مقابل خود دید. نرگس هم با گیتارش داخل آمد. سلام و خداحافظی شاگردانش در هم آمیخته و باعث خندهشان شد. رها د...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 33
از وقتی وارد خانه شد، زیر نظرش داشت. شامش را که خورد، کنترل را دستش گرفت و کُنج مبل لم داد. شبکهها را که بالا و پایین کرد، فهمید دنبال کانالیست که لیگ باشگاههای اروپا را پخش میکند. تازه مسابقاتش شروع شده بود. شبها هر کجا بود تا ساعت ۱۱ خودش را به خانه میرساند و تا ساعت ۲ نیمهشب با ...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 34
-خروس! نوک نزن. چیه باز لاری شدی؟ مقابل امیرطاها نشست و زُل زد توی چشمانش: -منو نگا کن. بُراق شد توی چشمهای شیدانه. انگار حالت نگاه و رنگ چشمانشان را کپی کرده بودند از روی همدیگر. خوشش آمد و لبِ شیدانه را بوسید: -من که هر ثانیه میبینمت عشق. زُل شم چرا؟ بیشتر غش کنم برات؟ پیشانی امی...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 35
بلند شد و توی آشپزخانه رفت. دو تا چای ریخت و بیرون آمد. سینی را وسط گذاشت و مستقیم جلوی امیرطاها نشست: -من که تنها نمیرم. قهر نکن دیگه! سرش را از کنار بدن شیدانه رد کرد تا تلویزیون را ببیند: -من نمیبرمت جایی که بزنه دک و دهنتو تا پایین گونهات سیاه و کبود کنه. متوجهی منظور امیرطاه...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 36
-راست میگه مامان. همچینی عین بچه یتیما کرده بود خودشو، دل منم براش سوخت. -بچه یتیمه دیگه بچهم. فاطمه "الهی بمیرم"ی به حرف معصومه گفت و زهرا دماغش را بالا کشید. شیدانه رو به فاطمه کرد و گفت: -خاله روضه یتیمان مسلمو بخون. همه آمادهان گریه کنن. زهرا روی بالش افتاد و خندید. فاطمه لبش ر...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 37
فصل۴ طاقباز خوابیده بود و صدایی شبیه خسخس از گلویش بیرون میزد. انگار خون داشت قرقره میکرد. زیر چشمانش ورم کرده و تا حوالی گونهاش مانند بادکنک، باد داشت. حتی از زیر باندی گچی که روی صورتش را گرفته بود. ریز ریز هم ناله میکرد. اینقدر نگاهش کرد که اعصابش دوباره بهم ریخت. از روی صندلی بلند شد...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 38
-آره، دختر من سرتقه. -پاشو آماده شو الان شهبد میرسه. از محل کارش تا اینجا راهی نیس. بلند شد و در حال عوض کردن چادرش افزود: -ایشالا مهرتون روز به روز به هم بیشتر شه خاله. منم کیفشو ببرم. بالای سر شیدانه رفت، نگاهی بهش انداخت و سرش را بوسید. در حال برگشتن سمت کمد، وردی زیر لب خواند و ...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 39
-نبودمم بریم خونه. اینجا سخته. به توام سخت میگذره. -من باید تو رو صحیح و سالم ازشون تحویل بگیرم. خودم رضایت نمیدم بریم خونه که بعدا هزار بلا سرت بیاد. -بلا چیه دیونه؟ چقد تو سخت میگیری. -همینه که هست. بهت گفتم منو با دکترا درننداز. ساکت شد. میدانست امیرطاها شوخی نمیکند. کمی که گ...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 40
بهخاطر تنفس، اینقدر دهانش باز مانده بود که کنارههای لبش زخم شد. احساس میکرد جر خورده و خون خشکیده بهش چسبیده است. اعصابش حسابی خُرد و خمیر بود. اما جرأت نطق زدن نداشت. چون همه از آن جراحی حذرش کردند. اما خودش یکپا ایستاد که میخواهد انجامش بدهد. بالاخره برای برداشتن تامپون با امیرطاه...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش