پارت نود و سوم :




-نمی‌دونستم. نمی‌دونستم لعنتی! به خودم که شک کردم رفتم دنبالش و پرسیدم. ولی تو لعنتی می‌دونستی.
-من فقط یه دارو از دکتر خواستم اثر مخرب اون قرص‌و کم کنه. بهت صدمه نزنه.
-بگو به جون شیدا چیز دیگه ازش نخواستم؟
جواب سرراست نداد که قسم نخورده باشد:
-خودت می‌دونی چقد نسبت به سلامتیت حساسم. شک داری؟
-به حرفاتم شک ندارم. اما همه‌ی حقیقتو بهم نمی‌گی. نه اینکه بترØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    واقعا صبر ایوب می خواد زندگی با شیدانه،وقت خوشی میگه فقط خودت مهمی،گاهی یه چرتی میگم جدی نگیر اما برای حتی یه چیز کوچیک که فوری فراهم نباشه چنان تمام نداریهارو تو سرش می کوبه تا عمر داره بلند نشه بدبخت 😠

    ۱ سال پیش
  • زینب

    1

    وای خدا از دست این شیدانه 😔

    ۲ سال پیش
  • رزا

    2

    واقعا مرسی به خاطر این پارت رایگان 🙏🙏

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزدلید. ممنونم از محبتتون ❤️🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️