بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت نود و سوم :
-نمیدونستم. نمیدونستم لعنتی! به خودم که شک کردم رفتم دنبالش و پرسیدم. ولی تو لعنتی میدونستی.
-من فقط یه دارو از دکتر خواستم اثر مخرب اون قرصو کم کنه. بهت صدمه نزنه.
-بگو به جون شیدا چیز دیگه ازش نخواستم؟
جواب سرراست نداد که قسم نخورده باشد:
-خودت میدونی چقد نسبت به سلامتیت حساسم. شک داری؟
-به حرفاتم شک ندارم. اما همهی حقیقتو بهم نمیگی. نه اینکه بترØ

لطفا صبر کنید...

میم
1واقعا صبر ایوب می خواد زندگی با شیدانه،وقت خوشی میگه فقط خودت مهمی،گاهی یه چرتی میگم جدی نگیر اما برای حتی یه چیز کوچیک که فوری فراهم نباشه چنان تمام نداریهارو تو سرش می کوبه تا عمر داره بلند نشه بدبخت 😠