پارت هشتاد و ششم :




حرف زهرا باعث شد حواس همه‌شان پرت شود و از چاله‌‌ی ذهنی‌شان بیرون بیایند. شهبد گفت:
-نه اینکه بعد کنسرت گفتی بریم خونه نه اینکه این‌همه راه‌و بریم فرحزاد‌.
از آینه‌ی کنار دستش به امیرطاها نگاه کرد:
-طاها عاشق اونجاست‌.
شیدانه به جلو کشیده شد و روی شانه‌ی شهبد زد:
-راننده تویی. ببرمون جایی که خواهرت عاشق اونجاست‌.
امیرطاها تبسم محوی کرد و شهبد از ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    واقعا از شیدانه بعیده آدم بشه 🤔

    ۱ سال پیش
  • زینب

    1

    خدا از زبونت بشنوه مادر تا اینجا که جگر طاها رو کباب کرده ....وای خدا کنه بدترازین نشه.

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    این قصه سر دراز دارد😁

    ۲ سال پیش
  • زینب

    1

    واییییی خدا هربار که شیدانه به دل طاها زخم میزنه من چه قدر غصه ام میشه این دیگه کیه بابا 😡

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دختر خوبی می‌شه 😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️