لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 281 تا 300
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 281
توی حیاط بزرگِ خانهی صولتها آتشی وسط معرکه بود. دست شیدانه توی دست سارگل، از روی آتش میپریدند. ساحل هم پشت سرشان. تنها صدای آقای صولت همراه ساحل بود تا مراقب آتش باشد. شیدانه طوری توی سر و صدای آنها شریک شده بود، انگار سالهاست کنارشان زندگی کرده. نه کمتر از دوماه. اما او هنوز نتوانسته بود خو...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 282
داشت با تلفن حرف میزد. شیدانه نیز به دنبالش از این راهرو وارد راهروی دیگر میشد. از آنجا توی اتاق میرفت و برای اینکه شیدانه ولش کند، به اتاق دیگر. دست آخر داخل آشپزخانه مقابلش سد شد: -با توام طاها. دستش را روی دهانهی گوشی گذاشت. آنرا با فاصله از خودش نگه داشت. لبهایش را با خشم بهم فشر...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 283
-لنگ رو لنگ انداختی. آروم شدی یا داری به شیوهی مسالمتآمیز فک میکنی؟ فهمیدی همین راه بهتره؟ لیوان نیمهخالی را روی میز گذاشت و بلند شد: -دارم به عمه فک میکنم که دیرتر از ما اومد، زودتر داره میره. منظورش را گرفت. برایش اخم کرد و گفت: -هر کسی دنبال علائقش میره. میدانست باز کردن آن بحث در...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 284
از اینکه به حرف شیدانه گوش داد و همراهشان شد، حالش تغییر کرد. بودن با خانوادهی صولت میان اکیپی از ایرانیها که دستهدسته توی پارک ساحلی برای خود بزن و بکوب راه انداخته بودند، فرحبخش بود. انگار میان تکهای از ایران ایستاده است. هیچ ترکی به چشمش نمیخورد. برای آنکه گوشهگیر نشود و تلخ، ه...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 285
پاسپورتها را دست امیرطاها داد و گفت: -تنهایی نری بهت گیر بدن؟ مگه آقای صولت نگفت باید با هم برید؟ -مگه قراره تنها برم؟ -پس کجا گفتی الان میام؟ مدارکی را که سالار گفته بود دوباره چک کرد. پاسپورتها را از دست شیدانه گرفت و لابهلای باقی وسایل گذاشت. آنرا دستش داد و گفت: -میرم قولنامهی خون...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 286
-هر چه زودتر جواب اداره بیاد، خیالم راحت میشه. -نگران نباش! چیزی نمیشه. آقای صولت گفت یه کم زمان میبره. در حالیکه چشمش با دقت توی استخر میچرخید و مدام حرکت میکرد، توضیح داد: -درسته آقای صولت سالهاست اینجاست و شهرونده، اما بازم مهاجره. یهو به خاطر ما میان بهش گیر میدن. -اینهمه کارمند و ک...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 287
صدای سنتور مثل همیشه برایش خوشایند نبود. حتی وقتی آهنگهای عاشقانهای را برایش میزد که روزی ورد زبانش بود. وقتی آن تماس مشکوک تکرار شد، هیچ چیز برایش خوشرنگ نبود. حتی اردیبهشت زیبای استانبول که دستکمی از شیرازِ عشق نداشت. اوائل اردیبهشت با اصرار سارگل تیمی شدند و به گردش رفتند. وارد پارکی شد...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 288
فصل۲۰ آب و هوای گرم و شرجی استانبول، با رفتن سمت تابستان، کلافهکننده شد. باد که نمیآمد، آفتاب سوزان همان مسیر کوتاه خانه تا هتل هم عاصیاش میکرد. از خودش تعجب کرد. قبلا گرمای بیشتر از آن را تحمل میکرد. گرمایی هم بود، اما حالا نمیتوانست تحمل کند. تنها خوبی کارش این بود زیاد بیرو...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 289
با شنیدن اسم باشو خون در قلبش جوشید. اولین باری بود که بعد از آنهمه مدت باشو تماس گرفته بود. گوشی را گرفت و حسابی آرام شد. از احوالپرسی گرم و صحبتهای بامحبت باشو. پشتش با مادر، خاله، زهرا و شهیاد و دست آخر با شهبد حسابی گپ زد. گوشی را که روی تلفن گذاشت، احساس بیوزنی میکرد؛ -دلم چقد تنگشون بو...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 290
روی مبل لَم داده بود و به رفت و آمدهای شیدانه نگاه میکرد. همیشه تیز بود. اما از وقتی وارد استانبول شدند، فرزتر شده بود. حتم داشت بهخاطر شرایط کارش است. دست و بالش در این کشور بازتر بود. وقتی هم اوقات بر وفق مرادش میگشت، بیصدا میشد و سرش به کارش گرم. مطمئن بود اگر حوصله داشت، پا به پایش می...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 291
میزشان گنجایش پذیرایی از ۷ نفر را نداشت. آقای صولت با جملهاش، از آوردن میز و صندلی اضافه که توی تراس بود جلوگیری کرد: -سفره پهن کنیم. هم قشنگتره هم سنتی! هان؟ با موافقت همسرش و لبخند باقی مهمانان، سالار سمت عمارتشان رفت تا سفرهای که مادرش آدرس داد، بیاورد. دور سفره که نشستند، احساس صمیم...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 292
لباس را با کاورش روی تخت کوبید و سر امیرطاها داد زد: -مگه مجبوری کار اضافه قبول کنی؟ مانند مواقعی که دوست نداشت با شیدانه بحث کند تا به هدفش برسد، نگاهش نکرد. روبروی آینه ایستاده بود و با موهایش ور میرفت: -پول خوب میداد قبول کردم. -کی بود بهخاطر چسبیدن به مادیات منو شماتت میکرد؟ از توی ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 293
چه وارد شدنی! همان دم دامنِ بلندش زیر پایش گرفت و نزدیک بود زمین بیفتد. از بس زیبایی اطراف حواسش را گرفته بود. جای امیرطاها را خالی کرد! دیگر افسوس نیامدن او را نخورد. راضی بود که پشیمان نشده و برنگشته است. تا چشم کار میکرد نورهایی رنگارنگ از داخل خانههایی که دور دریا بودند، افتاده بود و پُل...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 294
کمی که از علیرضا فرازمند فاصله گرفت، ماسک را از روی صورتش برداشت، تا بتواند نفس بکشد. احساس میکرد نقطه به نقطهی کشتی امیرطاها ایستاده و دارد نگاهش میکند. سراغ میزشان رفت تا پالتویش را بردارد. اما باید اول سارگل را پیدا میکرد. دور تا دورش چشم چرخاند. اما ندیدش! به جماعت در حال رقص نزدیک شد...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 295
چیزی نگفته بود که علیرضا از سکوتش استفاده کرد. با لحنی عجیبتر از قبل ادامه داد: -دیگه مرزی بین منِ مُرده با تو که همیشه برام زنده بودی، نیست! به سینهی خودش زد و افزود: -ببین! دارم نفس میکشم. دلش میخواست ته کشتی را سوراخ کند و به آب بزند: -انگار حالت خوب نیس. -اتفاقا بهتر از همیشهام....
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 296
کمی که از اسکله دور شدند و نفسش آرام گرفت، صاف روی صندلی نشست. نگاهی به خیابان انداخت. خیابان خلوت بود و تنها یک تاکسی پشت سرشان میآمد. سمت علیرضا برگشت و زیرچشمی نگاهش کرد! حواسش به مقابل بود و هر از گاهی به او گریز میزد. در آخرین نگاه گیرش انداخت و پرسید: -مگه میدونی کجا میرم؟ سوال شیدان...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 297
فصل۲۱ روی تخت دراز کشیده بود و هنذفری توی گوشش! سرکی توی اتاق کشید و نگاهش کرد. حتی دوست نداشت او آهنگهایش را گوش کند. اما میدانست چه شعری را مدام با خودش زمزمه میکند. راه میرفت و به مغز خودش نوک میزد و مدام آن ترانه را همراه امیرطاها زیر لب تکرار میکرد: "مثل باد سرد پائیز غم لعنتی ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 298
-چی میگی طاها؟ اخم شیدانه و لحنش او را عقب نراند. طلبکارانه نگاهش کرد و یککلام شد: -نمیخوام بمونم تو بهشتی که برام ساختی. به سرزنشش نمیارزه. -به خاطر یه مهمونی و دیدار با یه آدم بیربط میخوای گند بزنی به آیندهامون؟ -دیدار خالی؟ -حالا نشستم تو ماشینش که چارهای نبود تحت اون شرایط. بزار...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 299
تبری بزرگ دست علیرضا فرازمند بود و داشت به ساق پایش میزد. از شدت درد قادر نبود داد بکشد. عرق کرده بود و میلرزید. آنقدر که منتظر بود جانش تمام شود و او را روی دست ببرند... -طاها!!! با تکان دستهایی چشم باز کرد. اما قادر نبود بلند شود و توی بستر بنشیند. هنوز توی ساق پایش احساس درد داشت و صورت...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 300
کفشهایش را توی پایش کرد و برگشت. امیرطاها پشت سرش داشت بیرون میآمد. نفهمید یکدفعه کجا غیبش زد. وجود راهروها هم مانع از دیدش میشد. سرش را داخل فرستاد و بلند گفت: -کجا موندی طاها؟ بیا دیگه. همان موقع رسید و کفشهایش را جلوی پایش انداخت. در حال بستن بندهای کفشش، چشمش به دست او خورد. کِش موهایش...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
