بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و یک :
توی حیاط بزرگِ خانهی صولتها آتشی وسط معرکه بود. دست شیدانه توی دست سارگل، از روی آتش میپریدند. ساحل هم پشت سرشان. تنها صدای آقای صولت همراه ساحل بود تا مراقب آتش باشد. شیدانه طوری توی سر و صدای آنها شریک شده بود، انگار سالهاست کنارشان زندگی کرده. نه کمتر از دوماه. اما او هنوز نتوانسته بود خودش را با آن شرایط وفق دهد. رسیدن به نوروز هم حالش را بدتر میکرد. اینکه دوتایی کنار هفتسین
لطفا صبر کنید...
