بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و چهارم :
از اینکه به حرف شیدانه گوش داد و همراهشان شد، حالش تغییر کرد. بودن با خانوادهی صولت میان اکیپی از ایرانیها که دستهدسته توی پارک ساحلی برای خود بزن و بکوب راه انداخته بودند، فرحبخش بود. انگار میان تکهای از ایران ایستاده است. هیچ ترکی به چشمش نمیخورد. برای آنکه گوشهگیر نشود و تلخ، همپای سالار شد. دخترها به شلوغبازی و شیطنت زدند. میخواندند و میرقصیدند و
لطفا صبر کنید...
