بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و نود و سوم :
چه وارد شدنی! همان دم دامنِ بلندش زیر پایش گرفت و نزدیک بود زمین بیفتد. از بس زیبایی اطراف حواسش را گرفته بود.
جای امیرطاها را خالی کرد! دیگر افسوس نیامدن او را نخورد. راضی بود که پشیمان نشده و برنگشته است. تا چشم کار میکرد نورهایی رنگارنگ از داخل خانههایی که دور دریا بودند، افتاده بود و پُل مانند خورشیدی رنگی از طیف نورها، روی سرش رنگین کمان میزد:
-خوبی شیدا؟
به سارگل نگ
لطفا صبر کنید...
