پارت سیصد :

کفش‌هایش را توی پایش کرد و برگشت.‌ امیرطاها پشت سرش داشت بیرون می‌آمد. نفهمید یکدفعه کجا غیبش زد. وجود راهروها هم مانع از دیدش می‌شد. سرش را داخل فرستاد و بلند گفت:
-کجا موندی طاها؟ بیا دیگه.
همان موقع رسید و کفش‌هایش را جلوی پایش انداخت. در حال بستن بندهای کفشش، چشمش به دست او خورد. کِش موهایش دور مچ دست امیرطاها بود. چشم‌هایش را جمع کرد بهتر ببیند. کارش که تمام و شد، ایستاد، مقا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    حقش بود عوضی،انگار هرکی از مرز رد شد از مرز انسانیت رد شده،هر کثافت کاری کار درستیه 😠🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!