بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد :
کفشهایش را توی پایش کرد و برگشت. امیرطاها پشت سرش داشت بیرون میآمد. نفهمید یکدفعه کجا غیبش زد. وجود راهروها هم مانع از دیدش میشد. سرش را داخل فرستاد و بلند گفت:
-کجا موندی طاها؟ بیا دیگه.
همان موقع رسید و کفشهایش را جلوی پایش انداخت. در حال بستن بندهای کفشش، چشمش به دست او خورد. کِش موهایش دور مچ دست امیرطاها بود. چشمهایش را جمع کرد بهتر ببیند. کارش که تمام و شد، ایستاد، مقا
لطفا صبر کنید...

میم
0حقش بود عوضی،انگار هرکی از مرز رد شد از مرز انسانیت رد شده،هر کثافت کاری کار درستیه 😠🙏🏻