پارت سیصد :

کفش‌هایش را توی پایش کرد و برگشت.‌ امیرطاها پشت سرش داشت بیرون می‌آمد. نفهمید یکدفعه کجا غیبش زد. وجود راهروها هم مانع از دیدش می‌شد. سرش را داخل فرستاد و بلند گفت:
-کجا موندی طاها؟ بیا دیگه.
همان موقع رسید و کفش‌هایش را جلوی پایش انداخت. در حال بستن بندهای کفشش، چشمش به دست او خورد. کِش موهایش دور مچ دست امیرطاها بود. چشم‌هایش را جمع کرد بهتر ببیند. کارش که تمام و شد، ایستاد، مقا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    حقش بود عوضی،انگار هرکی از مرز رد شد از مرز انسانیت رد شده،هر کثافت کاری کار درستیه 😠🙏🏻

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️