لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 321 تا 340
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 321
با اینکه شیدانه تماس گرفت و ساعت رسیدنش را گفت، اما همان موقع بلند شد. مادرها مقابلش سد شدند و اجازه ندادند تنها برود. دوباره زهرا و شهیاد را واویلاکنان گذاشتند و چهارتایی راه افتادند. زنها را مقابل بیمارستان پیاده کردند و همراه شهبد سمت فرودگاه رفتند. امیرطاها آنقدر مضطرب بود که نتوانست به مل...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 322
-تو پسر خاله فاطمهای؟ کسی که با صبر باشوگونهاش تا حالا با من راه اومده؟ -مامان تحت هر شرایطی مخصوصا شرایط بحرانی مثل تو و باشو، عاقلانه رفتار میکنه. پای تو وسط باشه، من نمیتونم. -حالا که با ندونمکاری مثل گاو نُهمن شیرده زدی زیر همه چی. واسه راه حلش بعدا حرف میزنیم. فعلا بگو باشو چط...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 323
فصل۲۳ دقایقی طولانی توی بحرش بود. شهیاد رو مقابلش نشانده، موز را تکهتکه میکرد و توی دهانش میگذاشت. کودک که از خوردن تکهی باقیماندهی امتناع کرد و سرش را پس کشید، آنرا توی دهان خودش گذاشت. با اینکه بچهی خودش بود، اما هیچوقت غذا و میوهی دهنزدهی او را نمیخورد. یکدفعه شیدانه چرخید و ز...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 324
از حرف شیدانه امتیاز گرفت و خودش را سمت او جلو کشید: -همینو جونو اینجا بکن به نتیجه برسی. سرش را محکم و بدون تعلل بالا انداخت: -اینجا فایده نداره. همون مجوز گرفتن واسه هر کاری یه عمر وقت میخواد. -تو مجوز واسه آموزشگاه بگیری دیگه لازم نیست هی کله کنی تو ارشاد. -کو آموزشگاه دلت خوشه. با کدو...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 325
-تو پیشم بمون هر وعده واسهت درست میکنم قربونت برم. احساس کرد صدای مادرش بغض دارد. نگاهش سمت امیرطاها رفت و به اندازهی چند ثانیه روی هم ماند. امیرطاها که دوباره عطسه کرد، مسیر نگاهشان شکست. فاطمه برای تغییر دادن فضا رو به امیرطاها کرد و گفت: -پاشو لباساتو عوض کن، دست و روتو بشور بیا شام مامان...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 326
پشت بحث مفصلی که با امیرطاها داشت و او رفت، لب تخت مادرش نشست. تقریبا افتاد. دیگر ملاحظهی کسی، حتی بیماری پدربزرگ را هم نکرد. روبروی امیرطاها ایستاد و برایش حجت تمام کرد. حکم داد یا با او همراه شود، یا ازش جدا. امیرطاها پشت سکوتی کِشدار که رفت، او را به جان خودش انداخت. موهایش را زیر و رو کرد و...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 327
-شیدا. مادرش که روی پای خود زد و با غیظ اسمش را برد، سمت در چرخید. قبل از اینکه بیرون برود، باشو صدایش کرد؛ -اینجوری نرو بیرون. صدای لرزان و بیرنگ پیرمرد عذابش داد. بیآنکه برگردد، گفت: -ببخش باشو. زندگیم بهم ریخته، داغونم. -بیا بشین پیش من کارت دارم. صدای آرام پیرمرد باعث شد برگردد. غیر...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 328
-الو، بفرمایید! -سلام، طاهام. شناختی رها خانوم؟ همسر شیدا. صدای تیز و پرانرژی دخترک توی گوشش پیچید: -بله، بله. سلام. حالتون چطوره؟ -متشکرم. مزاحم شدم ببینم کجایید. -من تو کافهای که با شیدا جون قرار گذاشتم. ولی نیومده هنوز. -تماس نگرفتید باهاش؟ -چرا. جواب نداد. -میشه دوباره باهاش تماس ب...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 329
به کافهی مورد نظر رسید. موتور را مقابل درختِ تنومندی که چند متری کافه بود، گذاشت و سمت کافه رفت. چشمش که به داخل عادت کرد، شیدانه را دید. در مجاورت خیابان و مقابل رها نشسته بود. یک فنجان کوچک نیز مقابلش قرار داشت که بیشتر با آن بازی میکرد. معلوم بود شدیدا فکریست. در را باز کرد و داخل رفت. زنگِ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 330
-بزار اینقدر وایسه قندیل ببنده. -بگو بیاد تو لااقل. هوا سرده بیرون. -حوصلهاشو ندارم. یهو بهش بد وبیراه میگم بد میشه. دخترک چشمهایش را دراند و دستهایش را به هم چسباند: -وای، نه! من عاشق دعوای عاشقونهام. -برو گمشو توام. با انرژی بیشتری گفت: -خیلی شوهرت خوشتیپ و جذابه شیدا جون. همچین ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 331
ته کوچه که رسیدند، توجهشان سمت ماشینِ مدل بالایی رفت که در مجاورت خانهشان پارک شده بود. جلوی در ایستاد و دست توی جیبش کرد کلید در بیاورد. در همانحال گفت: -رنگ ماشین شوهر عمه یاسیه. اما اون نیس. شیدانه گفت: -ماشین داییِ دانیاله. با ضرب به پشتش گردن کشید. اما نتوانست شیدانه را ببیند. از سمت...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 332
-اِ، خاله! فاطمه بلند شد تا آن بحث ناخشنود جمع شود. معصومه که موج درد پا رو توی چشمهای خواهر دید، پرسید: -کجا؟ -میرم ناهار بچهها رو آماده کنم. امیرطاها با حرفش تکلیف دو مادر را معلوم کرد: -ما ناهار خوردیم. شیدا پاشو یه چایی بیار با این شیرینیا بخوریم. معصومه قبل از شیدانه بلند شد و سمت...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 333
-چیه باشو؟ من حرف بدی زدم یا خاله؟ -هیچکدوم بابا. میدونم که همهاتون چقد عاطفه دارید. داشتم به این فکر میکردم تو اون خونه، یاد طیبه بود. لااقل چشمم به در بود تا شما بیایید و دلم روشن شه. اما الان اینجام باشم، هر دم دری وا نمیشه ببینمت. اینو تو یکسالی که گذشت و نبودید بیشتر حس کردم. همهامون! ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 334
فصل۲۴ جمشیدیه آن روز برخلاف روزهای قبل، آفتاب قشنگی داشت. اواخر اسفند، اغلب شبیه بهار بود! کودکانی کمی آنطرفتر از آلاچیق، مثل شاپرک دنبال هم میدویدند. هر از گاهی نیز صدای زنهایی جوان دنبالشان میرفت: -بارانا، مواظب دیانا باش. بد داره میدوئه. دخترک نوجوان "چشم"ی گفت و سمت خواهر کوچکترش ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 335
-پشت گوشمو خیلی اذیت میکنه. -اینجا کسی کرونا نداره تو بگیری جون عزیز. -دور از شوخی، باید همه پیشگیری کنیم. یکی بگیره واسه بقیه خطر داره. -میدونم! حالا بزار این دورهمی بهمون خوش بگذره واسه درد بیدرمون کرونا یه کاری میکنیم. نگار گفت: -واقعا درد بیدرمونهها. کدومتون فکر میکردید ۱۸ سال ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 336
-داداشت خودش زبون داره سه متر. پیش مردم مظلومه. نگار گفت: -حالا یه بچه بده بهشون اجاقشون روشن شه. -چون داداشش مدتیه اصلا نمیگه و بزرگ شده، شاید بهش فکر کردم. زهرا "ایش"ی گفت و لقوزی برای شیدانه آمد که خنداندش. نگار با صدای بارانا بلند شد و سمت دخترها رفت. داشت از دیانا شکایت میکرد که حرفش ر...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 337
صدای گروپ گروپ بچههای شهبد که بالای سرشان میدویدند، نمیگذاشت بخوابد. عادت داشتند تا ساعت ۱ نصفهشب بیدار باشند. اگر شهبد حرص نمیکرد و افسارشان را نمیکشید، تا خود صبح دنبال هم میدویدند. با اینحال نمیتوانست بلند شود. اینقدر خسته بود که بعد شام چُرتش گرفت. تازه چشمهایش گرم شده بود که شیدانه...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 338
-مطمئنی جای دیگه لازمش نداریم؟ یعنی این پولو مال راهاندازی استخر کنار گذاشتی؟ سرش را تکان داد: -آره. از همون موقعی که سامیار اونجوری باهات تا کرد، قسم خوردم یه استخر برات جور کنم پوزهی اونو به خاک بمالی. خودشم میدونه تو بری تو این کار، باید بساطشو جمع کنه. قوسی به لبش داد: -پس بحث روکم...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 339
وارد سالن که شدند، باشو سر سفرهی هفتسین قرآن میخواند، فاطمه ادعیه دستش بود و معصومه داشت با صلواتشمارش ذکر میگفت: -برگرد بریم طاها. اشتباهی اومدیم امامزاده. باشو تبسمی کرد، فاطمه میان خنده نرمی بین انگشتانش را گاز گرفت و معصومه برایش پشتچشم آمد. مادرش هنوز دست از پشتچشم نازک کردنهایش ب...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 340
-ماشین نو مبارک. لااقل با شیرینی میاومدی خسیس. شهراد از لای پاهایش پدرش بیرون آمد و بلند گفت: -فردا شام خونهی مایید. بابام کیک خریده نزاشت من بخورم. گفت مال ماشینه همه باید باشن. شیدانه دستهایش را برای برادرزادهاش باز کرد و گفت: -بیا اینجا برام بگو ببینم کیکتون چند طبقهاس؟ شهراد سمت شی...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
