بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و نود و دوم :
لباس را با کاورش روی تخت کوبید و سر امیرطاها داد زد:
-مگه مجبوری کار اضافه قبول کنی؟
مانند مواقعی که دوست نداشت با شیدانه بحث کند تا به هدفش برسد، نگاهش نکرد. روبروی آینه ایستاده بود و با موهایش ور میرفت:
-پول خوب میداد قبول کردم.
-کی بود بهخاطر چسبیدن به مادیات منو شماتت میکرد؟
از توی آینه گوشه چشمی بهش انداخت:
-خودتم میدونی موضع الان فرق داره. قاطیش نکن.
لطفا صبر کنید...
