لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 301 تا 320
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 301
خون از سر علیرضا جاری شد و روی گونهی امیرطاها به قاعدهی مشت او قرمز. قاعدتا بعدا اندازهی نعلبکی بالا میآمد و کبود میشد. شیدانه بازوی امیرطاها را چسبید و او را سمت خود کشید تا دعوا اوج نگیرد. به ثانیه نکشید که دستش با شتاب امیرطاها از بازوی او درآمد و لب سِن افتاد. سریع بلند شد و اینبار طرف...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 302
وارد هتل که شد، سر و صدایی درهم تا ورودی میآمد. خودش را به اتاق مدیریت رساند و سالار را در حال کشمکش با علیرضا دید. نصف پیشانیاش تا زیر شقیقه و موهایش از خون خشک شده و بهم چسبیده بود. اما بیشتر از سالار حرف میزد و یاوه میگفت. از رنگ و رُخی که پسر جوانش میگرفت و پس میداد، معلوم بود دارد به...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 303
همان وقت امیرطاها با موتور توی کوچه پیچید و با سرعت سمت علیرضا رفت. راندنش به گونهای بود، انگار دست از جان خودش شسته. علیرضا که خودش را با سرعت عقب کشید، موتور را وسط کوچه رها کرد و توی شکم او رفت. از مشتهایی که سمت علیرضا پرت میکرد، حالت چشمها و رنگ لبهایش، فهمید چقدر حرص دارد. دیگر سر ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 304
-اگه کوتاه نیاد و بندازتت زندان، بعدش زنِ جوونت تنها این بیرون با اون گرگ چیکار کنه؟ تک و تنها تو کشوری که خانوادهاشم کنارش نیستن. حرف حق صولت تیغ به جگر امیرطاها کشید. نگاهش توی رفت و برگشتی سریع از شیدانه گذشت. اما حاضر نبود تن به چنان خفتی دهد: -شیدا بلده از خودش مراقبت کنه. تنهایی بین گله...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 305
تماس که قطع شد سراغ امیرطاها رفت. هنوز ایستاده بود و حرف نمیزد. جواب حرفهای صولت را هم نمیداد. اگر مغزش را دستکاری نمیکرد، آنقدر فکر میکرد تا سردرد کند. جلو رفت و توی صورتش سر کشید: -بهش میرسن خوب میشه طاها. شهبد گفت بردنش بیمارستان خصوصی. همونجا که من بینیمو جراحی کردم. نگاه امیرطاها ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 306
امیرطاها که رفت، سمت صولت برگشت و گفت: -مستقیم بره فرودگاه بلیط گیرش میاد؟ جای جواب دادن به سوال شیدانه پرسید: -مطمئنی میخوای بفرستیش بره؟ بیآنکه ذرهای شک داشته باشد، قاطعانه جواب داد: -آره. اینجا باشه بیشتر گرفتار میشه. مخصوصا با خبری که از ایران شنید. اگرم قرار بود روش تأثیر داشته باش...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 307
از گیت که بیرون آمد و چشمش به ساعت خورد، حدود ۱۰ شب بود. فضای فرودگاهِ تهران، کاملا از استانبول کَندش الا دلش را. شیدایش را آنطرف مرز جا گذاشته بود! نفس عمیقی کشید که با بیرون گذاشتن پایش از سالن، دردی شد و نشست توی تیرهی تنش! از بس هوا مهآلود بود و کثیف! بعضی آدمها ماسک روی صورتشان بود. ام...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 308
-دل منم. میام عزیزم. یه سری برم بیمارستان بعدش میام خونه. -باشه! منتظرم. تماس که قطع شد، مقصد اصلی را به راننده گفت. خلوتی جاده و شهر، مسیر را مانند همیشه کِش نداد. از تاکسی که پیاده شد، سرمایی خشک به پیشانیاش زد. ساک را توی دستش جابجا کرد و وارد بیمارستان شد. از در اورژانس داخل رفت و توی سال...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 309
-خیلی خوشحالم میبینمتون. داود دست دراز شدهی امیرطاها را دو دستی گرفت و فشرد. با آمدن امیرطاها سمتشان، به نوعی مکث کرده بود. در حال تکان دست او گفت: -خیر مقدم! ما هم همینطور. صدایش هم دیگه ارتعاش نداشت. اثر آن دردِ الیم، کمی سیاهی روی لبهایش مانده بود و زردی به دندانهایش: -امیدوارم زندگ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 310
از خانه که به بیمارستان برگشت، تا طلوع صبح چندین بار خواست به حراست پاتک بزند و وارد بخش شود. اما نگهبان از او زرنگتر بود. دست آخر صندلی آورد و مقابل در ورودی نشست. از رفتار نگهبان لجش گرفت. شهبد حالش را فهمید. میشناختش! برای آنکه درگیری لفظی درست نکند، از پشت سمت خود کشیدش. خیال مادرها را هم...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 311
-میبینم. بای! گوشی را که دست خالهاش داد و برگشت، شهبد توی شکمش رفت. چند بار نگاهشان از سر تا پای همدیگر را رصد کرد. سرش را توی صورت شهبد تکان داد و پرسید: -چیه؟ چرا آنتن شدی؟ نشناختی؟ -شناختن تو که سخته. معلوم نیس جنست از چیه شیدا رو نگه داشتی. -زر نزن. -خُب! ولی بگو اونور چیکار کردی و...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 312
چشمانش پر از اشک شد و دستش را چندبار به قلبش گذاشت. مکث پیرِ نقرهایمو بهش فهماند در شوک دیدار اوست. برایش لبخند پاشید و تندتند دست تکان داد تا باشو را از شوک بیرون بکشد. پرستاری از سیسییو بیرون آمد و دیدش: -اینجا چیکار میکنی آقا؟ بیآنکه جواب سوالهای تکراری را که توسط چندین نفر دیگر از ک...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 313
نایلونهای میوه را از صندوق ماشین برداشت. منتظر شهبد نماند و داخل رفت. معصومه بدو ورود نایلونها را از دستش گرفت. پشت سر خاله وارد آشپزخانه شد تا لیوانی چای برای خودش بریزد. مادرش پای گاز بود: -شمام اینجایی که. کی پس بیمارستانه؟ فاطمه در حال هم زدن مواد توی قابلمه جواب داد: -علیک سلام. چه مخت...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 314
در حال گرفتن شمارهی صولت، مادرها نیز مشغول استنطاق شهبد بودند. بیرون نیامدنش برای امیرطاها مشکوک شد. سمت ساختمان برگشت همراه خود کُندش تا چیزی را لو ندهد. اما همان لحظه صولت جواب داد: -بله! -سلام آقای صولت. مزاحم که نیستم! -سلام طاهاجان. مزاحمت چیه پسر خوب؟ چهحال و خبر؟ احوال پدربزرگ چطوره؟...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 315
تماس را زودتر از امیرطاها قطع کرد تا از سر حرص، به او نپرد. حرصِ رفتار نسنجیدهاش که به دردسرشان انداخت. شاید تلافی پستفطرتی علیرضا و حرفهای او را هم سرش درمیآورد. حرفهای بیشرمانهی علیرضا مدام توی گوشش تکرار میشد. دوباره و برای چندمینبار که با صولت به نمایشگاه اتومبیل علیرضا رفتن...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 316
-خودت میدونی طاها چرا عصبانی شد. مروری روی رفتارت از گذشته تا حالا بکنی، میفهمی. اینقدر همیشه گیر دادی تا آخرش به بنبست خورد. شب هالوینم خیلی خودشو کنترل کرد رفتاری نکنه. اگه حرص داشت، اون شب بهت گیر میداد. نادیده گرفتنش باعث شد تو بدتر کنی. پاشدی صاف اومدی هتل. قبول کن میخواستی سروصد...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 317
-الانم حاضرم به وعدههام عمل کنم. کافیه لب تر کنی. -فیلمای ترکو زیاد نگا میکنی انگار. -توام الان تو همین سرزمین وایسادی. حرفش را با پایش روی زمین و مغز علیرضا کوبید. انگار داشت اتمام حجت میکرد: -نزار با انزجار تا آخر عمر برام یادآوری شی. جلوی پیشرفت و اهداف من سد نشو. -من کاری با تو ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 318
-بگم غلط کردم راحت شی؟ -اینم بگی دیگه درست نمیشه. -پس رفتی رو مخش گفته نه، فکراتم جمع کردی دیدی به نتیجه نمیرسی داری لو میدی. متوجه شد با صولت حرف زده است. علت عصبی بودن و کمطاقتیاش لو رفت: -دنبال راه حل بودم. -دنبال راه حل یا دیدن دوبارهی اون بیناموس؟ -من میخواستم به موسموس کر...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 319
دلش طاقت نیاورد منتظر بماند تا شهبد خبری دهد. گوشی را برداشت و شمارهی امیرطاها را گرفت. جوابش را نداد. شماره را روی تکرار گذاشت. باز هم بینتیجه! حرصش گرفت. اما ول نکرد. آنقدر کارش را ادامه داد تا بالاخره بوق آزاد تلفن با صدای خشگرفتهی امیرطاها شکست: -چیه؟ از پرخاش امیرطاها رد شد و با لحن...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 320
-آره! میخواستم ازتون خواهش کنم اگه اومد سراغتون، بگید اوضاع ما به خاطر شکایتش بههم ریخته. شاید مدتی بگذره کوتاه بیاد. -حتما. اما من فک نکنم اینورا پیداش شه. قوسی به لبش داد و بیحس شد. -بعد مدتی خودم میرم سراغش. شیدانه نظری نداد. ساکت که ماند، سالار پرسید: -بیلیط مال کی اوکی کنم؟ هف...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
