پارت دویست و نود و ششم :

کمی که از اسکله دور شدند و نفسش آرام گرفت، صاف روی صندلی نشست. نگاهی به خیابان انداخت. خیابان خلوت بود و تنها یک تاکسی پشت سرشان می‌آمد. سمت علی‌رضا برگشت و زیرچشمی نگاهش کرد! حواسش به مقابل بود و هر از گاهی به او گریز می‌زد. در آخرین نگاه گیرش انداخت و پرسید:
-مگه می‌دونی کجا می‌رم؟
سوال شیدانه را با سوال جواب داد:
-خودتم نمی‌دونی قراره کجا بری؟
-تو نمی‌دونی مقصد من کجاس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!