بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و نود و ششم :
کمی که از اسکله دور شدند و نفسش آرام گرفت، صاف روی صندلی نشست. نگاهی به خیابان انداخت. خیابان خلوت بود و تنها یک تاکسی پشت سرشان میآمد. سمت علیرضا برگشت و زیرچشمی نگاهش کرد! حواسش به مقابل بود و هر از گاهی به او گریز میزد. در آخرین نگاه گیرش انداخت و پرسید:
-مگه میدونی کجا میرم؟
سوال شیدانه را با سوال جواب داد:
-خودتم نمیدونی قراره کجا بری؟
-تو نمیدونی مقصد من کجاس
لطفا صبر کنید...
