پارت دویست و نود و ششم :

کمی که از اسکله دور شدند و نفسش آرام گرفت، صاف روی صندلی نشست. نگاهی به خیابان انداخت. خیابان خلوت بود و تنها یک تاکسی پشت سرشان می‌آمد. سمت علی‌رضا برگشت و زیرچشمی نگاهش کرد! حواسش به مقابل بود و هر از گاهی به او گریز می‌زد. در آخرین نگاه گیرش انداخت و پرسید:
-مگه می‌دونی کجا می‌رم؟
سوال شیدانه را با سوال جواب داد:
-خودتم نمی‌دونی قراره کجا بری؟
-تو نمی‌دونی مقصد من کجاسØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️