پارت دویست و هشتاد و هفتم :

صدای سنتور مثل همیشه برایش خوشایند نبود. حتی وقتی آهنگ‌های عاشقانه‌ای را برایش می‌زد که روزی ورد زبانش بود. وقتی آن تماس‌ مشکوک تکرار شد، هیچ چیز برایش خوشرنگ نبود. حتی اردیبهشت زیبای استانبول که دست‌کمی از شیرازِ عشق نداشت.
اوائل اردیبهشت با اصرار سارگل تیمی شدند و به گردش رفتند. وارد پارکی شدند که درختانِ شکوفه‌زده با گل‌های بنفش مانند طاق بستان روی سرشان چتر انداخته بود. با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خب گیریم اون باشه چه غلطی می خواد بکنه مثلا،بگو دلم دیگه طاقت غربت نداره،کارمم باب میلم نیست،حالا معتاد برنگردن خوبه با این هرروز هروز مهمونیای اینا ❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️