بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و هفتم :
صدای سنتور مثل همیشه برایش خوشایند نبود. حتی وقتی آهنگهای عاشقانهای را برایش میزد که روزی ورد زبانش بود. وقتی آن تماس مشکوک تکرار شد، هیچ چیز برایش خوشرنگ نبود. حتی اردیبهشت زیبای استانبول که دستکمی از شیرازِ عشق نداشت.
اوائل اردیبهشت با اصرار سارگل تیمی شدند و به گردش رفتند. وارد پارکی شدند که درختانِ شکوفهزده با گلهای بنفش مانند طاق بستان روی سرشان چتر انداخته بود. با
لطفا صبر کنید...

میم
1خب گیریم اون باشه چه غلطی می خواد بکنه مثلا،بگو دلم دیگه طاقت غربت نداره،کارمم باب میلم نیست،حالا معتاد برنگردن خوبه با این هرروز هروز مهمونیای اینا ❤️