بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و سوم :
-لنگ رو لنگ انداختی. آروم شدی یا داری به شیوهی مسالمتآمیز فک میکنی؟ فهمیدی همین راه بهتره؟
لیوان نیمهخالی را روی میز گذاشت و بلند شد:
-دارم به عمه فک میکنم که دیرتر از ما اومد، زودتر داره میره.
منظورش را گرفت. برایش اخم کرد و گفت:
-هر کسی دنبال علائقش میره.
میدانست باز کردن آن بحث در نهایت اعصاب خودش را خراب میکند. زمان هم داشت میگذشت و فرصت نداشت با او کلâ€
لطفا صبر کنید...
