بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و نود و هشتم :
-چی میگی طاها؟
اخم شیدانه و لحنش او را عقب نراند. طلبکارانه نگاهش کرد و یککلام شد:
-نمیخوام بمونم تو بهشتی که برام ساختی. به سرزنشش نمیارزه.
-به خاطر یه مهمونی و دیدار با یه آدم بیربط میخوای گند بزنی به آیندهامون؟
-دیدار خالی؟
-حالا نشستم تو ماشینش که چارهای نبود تحت اون شرایط. بزار اونم برات بگم.
اسم او که وسط میآمد، انگار خون به حلقش میریختند. چشمان
لطفا صبر کنید...

میم
0خیلی عالی،خیلی غمگین شد 😔