پارت دویست و نود و هشتم :

-چی می‌گی طاها؟
اخم شیدانه و لحنش او را عقب نراند. طلبکارانه نگاهش کرد و یک‌کلام شد:
-نمی‌خوام بمونم تو بهشتی که برام ساختی. به سرزنشش نمی‌ارزه.
-به خاطر یه مهمونی و دیدار با یه آدم بی‌ربط می‌خوای گند بزنی به آینده‌امون؟
-دیدار خالی؟
-حالا نشستم تو ماشینش که چاره‌ای نبود تحت اون شرایط. بزار اونم برات بگم.
اسم او که وسط می‌آمد، انگار خون به حلقش می‌ریختند. چشمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خیلی عالی،خیلی غمگین شد 😔

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!