پارت دویست و نود و چهارم :

کمی که از علی‌رضا فرازمند فاصله گرفت، ماسک را از روی صورتش برداشت، تا بتواند نفس بکشد. احساس می‌کرد نقطه به نقطه‌ی کشتی امیرطاها ایستاده و دارد نگاهش می‌کند.
سراغ میزشان رفت تا پالتویش را بردارد. اما باید اول سارگل را پیدا می‌کرد. دور تا دورش چشم چرخاند. اما ندیدش!
به جماعت در حال رقص نزدیک شد سارگل را پیدا کند. جوانی بازویش را چسبید:
-بیکار نباش خوشگله. آی ام سینگل!
باز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    این همه تلاش برای این مسخره بازی،به نظرم کثیف ترین جای دنیاست و کثیف ترین ها جمع 🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!