بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و نهم :
با شنیدن اسم باشو خون در قلبش جوشید. اولین باری بود که بعد از آنهمه مدت باشو تماس گرفته بود. گوشی را گرفت و حسابی آرام شد. از احوالپرسی گرم و صحبتهای بامحبت باشو. پشتش با مادر، خاله، زهرا و شهیاد و دست آخر با شهبد حسابی گپ زد. گوشی را که روی تلفن گذاشت، احساس بیوزنی میکرد؛
-دلم چقد تنگشون بود. چه خوب تماس گرفتی.
-من زنگ نزدم. باشو اومده خونهی ما به ماماناینا گفته زنگ بزنیم تر
لطفا صبر کنید...

میم
0چه سربه راه و زرنگ شده شیدا،از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنه تا بهانه ای دست طاها نده