پارت دویست و هشتاد و نهم :

با شنیدن اسم باشو خون در قلبش جوشید. اولین باری بود که بعد از آن‌همه مدت باشو تماس گرفته بود. گوشی را گرفت و حسابی آرام شد. از احوالپرسی گرم و صحبت‌های بامحبت باشو. پشتش با مادر، خاله، زهرا و شهیاد و دست آخر با شهبد حسابی گپ زد. گوشی را که روی تلفن گذاشت، احساس بی‌وزنی می‌کرد؛
-دلم چقد تنگشون بود. چه خوب تماس گرفتی.
-من زنگ نزدم. باشو اومده خونه‌ی ما به مامان‌اینا گفته زنگ بزنیم تر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    چه سربه راه و زرنگ شده شیدا،از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنه تا بهانه ای دست طاها نده

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️