بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و ششم :
-هر چه زودتر جواب اداره بیاد، خیالم راحت میشه.
-نگران نباش! چیزی نمیشه. آقای صولت گفت یه کم زمان میبره.
در حالیکه چشمش با دقت توی استخر میچرخید و مدام حرکت میکرد، توضیح داد:
-درسته آقای صولت سالهاست اینجاست و شهرونده، اما بازم مهاجره. یهو به خاطر ما میان بهش گیر میدن.
-اینهمه کارمند و کارگر اینجاست. حالا میان من و تو رو میکشن بیرون؟
از چشم غره رفتن امیرطاها چی
لطفا صبر کنید...

میم
1خوش به حال شیدا که کلا بی خیال همه چیه،طاها بیچاره فکر کنم پیر شد از فکر وخیال 💛