بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و نود :
روی مبل لَم داده بود و به رفت و آمدهای شیدانه نگاه میکرد. همیشه تیز بود. اما از وقتی وارد استانبول شدند، فرزتر شده بود. حتم داشت بهخاطر شرایط کارش است. دست و بالش در این کشور بازتر بود. وقتی هم اوقات بر وفق مرادش میگشت، بیصدا میشد و سرش به کارش گرم. مطمئن بود اگر حوصله داشت، پا به پایش میشد. اما انگار حسش مرده بود:
-چقد میری و میای. سرگیجه گرفتم.
نگاهی به امیرطاها انداØ
لطفا صبر کنید...
