بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و نود و نهم :
تبری بزرگ دست علیرضا فرازمند بود و داشت به ساق پایش میزد. از شدت درد قادر نبود داد بکشد. عرق کرده بود و میلرزید. آنقدر که منتظر بود جانش تمام شود و او را روی دست ببرند...
-طاها!!!
با تکان دستهایی چشم باز کرد. اما قادر نبود بلند شود و توی بستر بنشیند. هنوز توی ساق پایش احساس درد داشت و صورتش خیس آب. روحش بدجور تبر خورده بود. بر اثر آن خوابِ پردرد، رنگش اینقدر سفید بود که شیدانه نگØ
لطفا صبر کنید...
