بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و دوم :
داشت با تلفن حرف میزد. شیدانه نیز به دنبالش از این راهرو وارد راهروی دیگر میشد. از آنجا توی اتاق میرفت و برای اینکه شیدانه ولش کند، به اتاق دیگر. دست آخر داخل آشپزخانه مقابلش سد شد:
-با توام طاها.
دستش را روی دهانهی گوشی گذاشت. آنرا با فاصله از خودش نگه داشت. لبهایش را با خشم بهم فشرد و آرام گفت:
-سراغتو میگیره.
موبایل را از دست امیرطاها قاپ زد و به گوش خ
لطفا صبر کنید...

میم
1باز چه نقشه جدیدی برای طاها داره این اعجوبه 🙏🏼