لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 261 تا 280
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 261
فصل۱۸ ساسون پشت لباس را اتو کشید و سمت چرخ خیاطی برگشت. پارچه را زیر چرخ گذاشت و پدال را فشرد. نفهمید چه شد که سوزن به انگشتش گرفت. "آخ"ی گفت و بلافاصله فاطمه را مقابل خود دید. لبی ورچید و گفت: -این چندمین دفعهاس خودتو زخم و زیلی کردی؟ حواس نداری نشین پشت چرخ. تکه پارچهای دور انگش...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 262
-خودت چی شیدا؟ چکار میکنی؟ -من رفتم تو یه کافه سنتور میزنم. معصومه محکم روی پایش زد و لب گزید. فاطمه برایش اخم کرد و با اشاره ازش خواست ریزتر بپرسد: -یعنی چی دختر؟ رفتی کاباره؟ -کاباره چیه مامان. تو یه کافه که اغلب ایرانین و موزیک زنده دارن، یه گوشه میشینم و سنتور میزنم. -اونوقت طا...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 263
وارد ساختمان که شد، زن و مردی مقابل پیشخوان ایستاده بودند و مشغول گفتگو با خانم سلدا. از چمدانهایشان معلوم بود تازهوارد هستند. نه وقتش را داشت در مورد آنها کنجکاوی کند نه علاقهای. از کنار مسافرین تازهوارد سمت خانم سلدا گردن کشید و به زبانی که یاد گرفته بود، سراغ اسیآواره را گرفت. خانم س...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 264
حواسش مدام دور کار امیرطاها و پیدا کردن صولت میچرخید. چند بار نُتها را گم کرد و مضراب اشتباه نشست روی سنتور. سعی کرد افکارش را آزاد کند تا کارش خراب نشود. یکیدوبار، رهبر تیم بهش تیز نگاه کرد. برای دفعهی سوم که نُت را اشتباه رفت، جوانی از وسط کافه بلند شد و شروع به حرف زدن کرد. از جوابی...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 265
دعوای بدِ توی کافه، فضا را بههم ریخت. ترسید بماند و جورکش جوانکی شود که از روز قبل مزاحمش شد. از وسط کافه برایش چشم و ابرو میفرستاد. به همان هم حد اکتفا نکرد. با بالا گرفتن جامِ شرابش، اغلب نگاهها را سمت خود برگرداند. از رفتار او خوشش نیامد. اما با بیتفاوتیاش زیر پسرک کبریت کشید. به ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 266
اضطراب داشت! از برخورد آقای صولت و داستانی که باید برای او و متقابلا امیرطاها میساخت. به هیچکدامشان فکر نکرده بود. درست مثل بیرون زدنش از ایران! چندین داستان توی ذهنش ساخت و ناتمام گذاشت. انتظارش به ده دقیقه نرسید که مردی جوان از درِ کنار پذیرش بیرون آمد. سمت کارمندِ توی پذیرش رفت و مشغول...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 267
سارگل که تنها داخل آمد، یادش افتاد بقیهی اعضای خانوادهاش مسافرت هستند. پیش از آنکه جلو برود و چیزی بگوید، سارگل خودش را به او رساند: -خودتی خانم شکیبایی؟ اشتباه نمیکنم؟ سری تکان داد: -سلام سارگلخانم. مشتاق دیدار. لبخندی جای تعجب را گرفت و دستش را سمت شیدانه کشید: -خوشحالم میبینمتو...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 268
-تماس گرفتی؟ به پشت سر برگشت و سارگل را دید: -آره. خیلی سلام رسوند. نشست و دستش را سمت مبل مقابل کشید: -پس بشین! مقابل سارگل نشست و گفت: -اینجا خیلی متفاوتی. -مثل خودت! دیدمت شک کردم شیدانه باشی. اما واسهم یه نشونهی خاص گذاشتی که شکم برطرف شد. کنجکاو شد: -نشونه؟ -تا شروع به حرف ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 269
به مقصد که رسید، سالار و سارگل با او از ماشین پیاده شدند. نگاهش بیهیچ خطایی به پنجرهی سوئیتشان افتاد. نوری بیرون میتابید. یادش نمیآمد برق را روشن گذاشته باشد. مطمئن بود امیرطاها آمده است. اما به روی خودش نیاورد آنجا محل اقامتشان است. رو به همراهانش کرد و لبخندی روی لب نشاند: -خیلی لطف...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 270
-داره برف میاد طاها. لیوان به دست آمد و کنارش ایستاد. به دانههاس سفید برف که میرقصید و به خیابان میزد چشم دوخت: -برفش با برف ایران فرق داره طاها. نه؟ جای جواب دادن پشت سر شیدانه زد و لودراپه را پایین کشید. شیدانه برگشت و معترضانه گفت: -مرض داری مگه؟ -حتما فک کردی الان شاعر می...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 271
فصل۱۹ چهارگوشهی هتل با کاجهایی زیبا تزیین شده بود و نورهای رنگیاش چشمک میزد. جعبههای ریز و درشت کادو مانند برگ درخت، پایین پایش ریخته بود. سارگل بدو ورود توضیح داد: (ساحل عاشق کادوهای جشن کریسمس است و پدرش تا میتواند برایش ولخرجی میکند.) خانم صولت با خندهای گَل و گشاد حرف سارگ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 272
-کسانی هم که شعر دوس ندارن، جذب میشن. چون محفل سنتیطوره. آقای صولت گفت: -اینو همه هستن. سورپرایزای دخترم عالیه. سارگل از پدرش تشکر کرد و با غذایش سمت شیدانه رفت. صولت از پچپچ کردنهای سارگل با شیدانه فهمید موضوع در رابطه با اوست. بعد از شام که سنتور را آورد و مقابل شیدانه گذاشت، ص...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 273
قدری زیاد تکانش داد تا چشم گشود. اما فقط پلک زد. گردنش را روی بالش جابهجا کرد و دوباره خوابید. سرش را برداشت و روی پای خود کشید. با پشت دست دو طرف صورتش زد و بنامش خواند. پلکهایش تکان میخورد اما قدرت باز کردنشان را نداشت. بلند شد و بغلش کرد. از تخت پایین آمد و توی حمام رفت. داخل وان ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 274
صولت بعد از گفتگو با آنها، علاوه بر سرویس چای، سفارش غذا نیز داد. گارسون که رفت، دستهایش را روی میز گذاشت و در هم فرو کرد: -خُب! برسیم به خودمون. امیرطاها لبخندی زد: -چقد خوب ترکی حرف میزنید. -شمام یاد میگیرید. -به نظرم خیلی سخته. -وقتی چیزی رو بلد نباشی خیلی سخت به نظر میاد. -دقیقا. ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 275
-غریب بودن و بلد نبودن زبونشون خیلی سخته. -حالا که یه هموطن پیدا کردید، به نظر منم بهتره بمونید. چهرهی شیدانه باز شد. امیرطاها متوجه شد صولت به خودش اشاره دارد: -همنشینی با شما افتخاره آقای صولت. تجارب شما هم خیلی به درد ما میخوره. چون شما با فکر مهاجرت کردید. ولی من نمیخوام زحمت خ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 276
سالار گفت: -آره عشق بابا. منم میام یاد میگیریم. امیرطاها قدرشناسانه نگاهشان کرد و دستش را به نشان احترام روی سینه گذاشت. راضی بود از اینکه میتواند به شغل خودش برگردد و دیگر به آن کافه رستوران نرود. شیدانه خوشحالی او را واضحتر نشان داد: -از اینجا تا آکسارای خیلی دوره. باید زود راه بیفتی طا...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 277
سرمای فضا به خاطر فعالیت، از تنش رفته بود. آخرین صندلی را پشت میز گذاشت و با ساعد روی پیشانی کشید. بوی چوب توی فضا پیچیده بود و یاد شمال میانداختش. سوئیت کاملا شبیه کلبههای جنگلی بود. معلوم بود از قدیم مانده و دست به ترکیبش نزدند. هنوز هم پابرجا بود و قابل سکونت! گلویش خشک شده بود. جای...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 278
لحن گزندهی شیدانه باعث شد معنادار نگاهش کند: -نه! اخمی برایش انداخت و سرش را برگرداند: -دست از هندی بازی و احساساتی شدن بردار و بچسب به همای سعادتی که روی سرت نشسته. آدم همیشه شانس نمیاره. -فعلا که شیدا رو سرم نشسته جا هما. شکلکی برای امیرطاها درآورد و سمت اتاق رفت: -پاشو ببین آب گر...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 279
با صدای عجیب باد از خواب پرید. در پنجره به شدت باز شد و پرده را وحشیانه به عقب هُل داد. پتو را روی سر شیدانه بالا کشید، باد اذیتش نکند. عجولانه روی تخت ایستاد تا پنجره را ببندد. عریض بودن پنجره باعث شد پاهایش زیاد از هم باز شود و روی شیدانه بیفتد: -آخ دماغم! له شدم طاها. هُل شد. شیدانه داشت از ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 280
-سلام خاله. دلتنگیتون به سرم. -خدا نکنه. ببینم از اونور میتونی برام یه عروسک فرنگی درست کنی سوغات بفرستی یا نه. -شمام فرنگی پسندیا خاله. -از چیز قشنگ باید تعریف کرد دیگه. کی از زیبایی بدش میاد خاله؟ -حالا که همجوره پایهای سعیمو میکنم. اینطوری میتونم اقامت دائمم بگیرم. معصوم...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
