پارت دویست و هشتاد و پنجم :

پاسپورت‌ها را دست امیرطاها داد و گفت:
-تنهایی نری بهت گیر بدن؟ مگه آقای صولت نگفت باید با هم برید؟
-مگه قراره تنها برم؟
-پس کجا گفتی الان میام؟
مدارکی را که سالار گفته بود دوباره چک کرد. پاسپورت‌ها‌ را از دست شیدانه گرفت و لابه‌لای باقی وسایل گذاشت. آن‌را دستش داد و گفت:
-می‌رم قولنامه‌ی خونه رو از آقای صولت بگیرم‌. دیروز که رفتیم املاک برای ثبت، دست خودش موند. باید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    نکنه علیرضا باشه این دفعه،خیلی عالی 🧡

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون که اینقدر عمیق و جدی دنبال می‌کنید رمان رو😍😍😍

    ۸ ماه پیش
کپی شد!