بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و پنجم :
پاسپورتها را دست امیرطاها داد و گفت:
-تنهایی نری بهت گیر بدن؟ مگه آقای صولت نگفت باید با هم برید؟
-مگه قراره تنها برم؟
-پس کجا گفتی الان میام؟
مدارکی را که سالار گفته بود دوباره چک کرد. پاسپورتها را از دست شیدانه گرفت و لابهلای باقی وسایل گذاشت. آنرا دستش داد و گفت:
-میرم قولنامهی خونه رو از آقای صولت بگیرم. دیروز که رفتیم املاک برای ثبت، دست خودش موند. باید

لطفا صبر کنید...

میم
1نکنه علیرضا باشه این دفعه،خیلی عالی 🧡