سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و دوازده :
نازگل
شب، ساکتتر از همیشه روی شانههای عمارت افتاده بود.
خواب از سرم پریده بود...
ردای نازکم را دور خودم پیچیدم و آرام پا به ایوان گذاشتم، شاید نفسی تازه کنم در این خفگی بیپایان.
همینکه دست به نرده بردم و نگاهی به باغ تاریک انداختم، صدایی آمد. زمزمهوار و بیهوا.
_نازگل...
_نازگل خانم...
خشکم زد.
قلبم تند کوبید.
آرام برگشتم. چشم در تاریکی دوختم.
_کی هستی
لطفا صبر کنید...
