سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هفتم :
نازگل
لباسم سنگین بود.
روی تنم میلغزید، مثل چادری که از شانهی مقبرهای متروک پایین میافتد.
هر بندش، هر چینش، خاطرهای را میسوزاند.
دستهایم روی دامنهی لباس قفل شده بود.
صدای زریخانم از دور میپیچید:
– صاف وایسا دختر. ارباب دوست نداره عروسش خمیده باشه! نجیب باش...
نجیب؟
نجیب اونیه که قلبش واسه هیچکس نزده…
که کسی به دلش راه نداشته…
که صدای یا
لطفا صبر کنید...
