پارت صد و سوم :

فهمیدم دارن برمی‌گردن سمت ییلاق اربابی‌ای… که هنوز نمی‌شناختمش.
رفتم جلو. با صدایی که بیشتر از یه نجوای ترسیده بود، گفتم:
– من، گم شدم. بی‌پناهم. لطفا کمکم کنید
زن مسنی نگاه سنگینی انداخت و بعد فقط گفت:
– بشین عقب. صدات درنیاد. ارباب که چیزی نفهمه، شاید تو رو هم ببره.
و برد.
برد، تا آن روز…
روزی که برای اولین‌بار، اربابشان امد توی صف گل‌چین، درست مثل پادشاهی که Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️