سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سوم :
فهمیدم دارن برمیگردن سمت ییلاق اربابیای… که هنوز نمیشناختمش.
رفتم جلو. با صدایی که بیشتر از یه نجوای ترسیده بود، گفتم:
– من، گم شدم. بیپناهم. لطفا کمکم کنید
زن مسنی نگاه سنگینی انداخت و بعد فقط گفت:
– بشین عقب. صدات درنیاد. ارباب که چیزی نفهمه، شاید تو رو هم ببره.
و برد.
برد، تا آن روز…
روزی که برای اولینبار، اربابشان امد توی صف گلچین، درست مثل پادشاهی که
لطفا صبر کنید...
