پارت صد و سوم :

فهمیدم دارن برمی‌گردن سمت ییلاق اربابی‌ای… که هنوز نمی‌شناختمش.
رفتم جلو. با صدایی که بیشتر از یه نجوای ترسیده بود، گفتم:
– من، گم شدم. بی‌پناهم. لطفا کمکم کنید
زن مسنی نگاه سنگینی انداخت و بعد فقط گفت:
– بشین عقب. صدات درنیاد. ارباب که چیزی نفهمه، شاید تو رو هم ببره.
و برد.
برد، تا آن روز…
روزی که برای اولین‌بار، اربابشان امد توی صف گل‌چین، درست مثل پادشاهی که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!