سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و دوم :
نازگل
اگه بخوام بگم اون روز چه بر سرم امد، باید هزار بار بمیرم و زنده شوم.
هیچکدام از این واژههایی که رو لبهایم خشک شدند، طاقت کشیدن آن لحظه را ندارن.
آن مرد، سوار اسب بود.
چشمانش تاریک بود و لبهایش خالی از حرف. فقط گفت:
– ارباب کارت داره. همین الان.
و من، بیخبر، بیپناه، پا گذاشتم در راهی که تهش تاریکی بود.
اول خیال کردم خبریه، شاید پیغامی از یاوره… شاید
لطفا صبر کنید...
