سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست :
رِ اتاق که پشتسرم بسته شد، هوای بیرون مثل پتکی کوبید به صورتم. هنوز طنین صدای شورانگیز در سرم میچرخید.
بهناز بیصدا آمد همقدمم شد. راهروی میان اتاقها سرد و سنگین بود، مثل دالانی که هیچکس تهش را نمیبیند.
اما یکباره، بیمقدمه گفت:
– خیلی دل و جرات داشتی یکتا... که اون کارو کردی.
ایستادم. نفس توی سینهم حبس شد. نگاهم خزید در چشمهایش، ولی بهناز حتی نای نگاهکردن ند
لطفا صبر کنید...
