پارت صد و بیست :

رِ اتاق که پشت‌سرم بسته شد، هوای بیرون مثل پتکی کوبید به صورتم. هنوز طنین صدای شورانگیز در سرم می‌چرخید.
بهناز بی‌صدا آمد هم‌قدمم شد. راهروی میان اتاق‌ها سرد و سنگین بود، مثل دالانی که هیچ‌کس تهش را نمی‌بیند.
اما یک‌باره، بی‌مقدمه گفت:
– خیلی دل و جرات داشتی یکتا... که اون کارو کردی.
ایستادم. نفس توی سینه‌م حبس شد. نگاهم خزید در چشم‌هایش، ولی بهناز حتی نای نگاه‌کردن ند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!